X
تبلیغات
وبلاگ علمی وفرهنگی جوانان قطس

وبلاگ علمی وفرهنگی جوانان قطس

استادان لیسه قطس

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:58  توسط محمد شریف فرزان  | 

بند دوالک

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:51  توسط محمد شریف فرزان  | 

عکس های دوالک

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:38  توسط محمد شریف فرزان  | 

لعل وسرجنگل


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:25  توسط محمد شریف فرزان  | 

تصاویر دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:4  توسط محمد شریف فرزان  | 

تصاویر دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:48  توسط محمد شریف فرزان  | 

اداره ومنجمنت

اداره و منجمنت
Management
 اداره

  اداره از نظر لغوی به معنی گرداندن، چرخاندن، دوردادن، روبراه ساختن امورمهم و نيز اصطلاحاً محلی که در آنجا کارهای معينی با اهداف مشخصی انجام داده می شود.

   اداره ممکن است دارای چندين شعبه و شاخه باشد که در رأس آن يک نفر مدير قرار می گيرند.  

مدير

اداره کننده و گردانندۀ امور يک مجموعهء کاری را گويند.
چه اين اداره کوچک باشد و يابزرگ در سطح يک وزارت خانه.

مديريت

اين اصطلاح نيز از دو صفت کاری و ظرفيتی برخوردار می باشد، مثل:
محل کار يا دفتر اداره که مدير و همکارانش در آن  کار وفعالطت می نمايند.
خوب اداره کردن سلسله کارهای جمعی را با تدابيردرست مديريـت می گويند.

 اما توضيح بيشتر:  

    دانشمندان و جامعه شناسان جهان از اداره و منجمنت تعريف ها و برداشت های مختلفی ارائه داشته اند که ما در اينجا تلفيقی از نظريات شان را بطورخلاصه بيان می کنيم:

   اداره يا منجمنت عبارت از پيشبرد منظم و دقيق پروسهء طرح کاری در يک محيط يا يک دائره که درآن افراد به صورت دستجمعی، همآهنگ و متشکل برای يک هدف مشخص و مشترک باهم کار می کنند و تلاش می نمايند تا امورمحوله را به طور سالم ومؤثر انجام دهند.

   مدير، منيجر و اداره کننده را نيز کسی می دانند که با تدبير و تدبر خود به نحو شايسته و بايسته ای کارهارا با برنامه ريزی های مؤثر، استقامت بخشيده و نيروها را نيز به شکل دقيقی هدايت ورهبری نموده و نسبت به مردم و ارباب رجوع نيز صادقانه ارائهء خدمت، انجام وظيفه و ادای مسئوليت می نمايد.

 وظايف يک مديريا منيجر


    1 – رهبريت مؤثر اداره،
    2 –  تنظيم درست و ترتيب ساختار اداره، 
     3  –  جذب و توظيف پرسونل و به کار گماری آنان، 
    4 – ارائهء طرح  وپلان کاری برای اداره
   5 – کنترول و نظارت بر نحوهء اجرای کارها.
 
صنف بندی


   اگر ما يک وزارتخانه را در نظر بگيريم، اداره کنندگان آن را می توان به سه کتگوری ذيل تقسيم کرد:

   1 – در کتگوری اول شخص وزير ومعينانش قرار می گيرند که وظيفهء رهبری و پاليسی سازی وزارت خانه را به عهده داشته، فعاليـت ها و استقامت های کاری تمام بخش ها را تحت نظارت وکنترول  قرارمی دهند.

   2 –  در کتگوری دوم يا متوسط کسانی قرارمی گيرند که دررأس بخش های وزارت خانه مؤظف اند، مثل رؤساء، مديران عمومی و آمرين شعبات.

   3 – باقی مامورين و کارمندان پائين رتبه، در کتگوری سوم قرار می گيرند.
   همچنين است در سائر ادارات کوچکتر که يک رئيس و يا در ادارات و مجموعه های محدودتر که يک مدير در راس اداره قرار می گيرد.

  خصوصيات يک مديريا  منيجرموفق


   يک اداره کننده يا منيجر خوب بايستی دارای مهارت ها، کاربردها و خصوصيات ذيل باشد:

   1 – داشتن قدرت طرح پلان خوب برای انجام  امور محوله،   وارد بودن به مهارت های تخنيکی، تجارب مسلکی و سازماندهی اداره و داشتن قدرت، شهامت و دقت در اخذ تصاميم مؤثر، معقول، منطقی و بموقع در استقامت های کاری و وظيفوی.

   2  –  توانمندی پاليسی سازی سالم، اتخاذ ستراتيژی دقيق و بوجود آوردن يک سيستم اداری فعال و پويا با ساختار مناسب و پايدار در اداره.

   به نحوی که اگر مثلاً شخص وزير يا مديری که دررأس قرار دارد، برای مدتی به مسافرت برود، در غيبت او سيستم کاری آن اداره به اختلال و سکتگی مواجه نگردد و کارهای محوله طبق روال عادی ادامه پيداکند.

  3 –  به کارگماری درست پرسونل طبق استعدادهای آنان در استقامت های کاری شان و اتخاذ برنامه های آموزشی و تشويقی،  برای ظرفيت سازی و شگوفائی مهارت های کليه کارمندان بدون هرگونه  تبعيض.

   4 – داشتن مهارت های لازم در بهره گيری سالم از نظريات معقول و مشاورت های فکری و تحليلی متخصصين آگاه و کارشناس در جهت پيشبرد امور.

   5 – ايجاد روحيهء اعتماد سازی بين تمامی پرسونل و برقراری رابطه های عاطفی، صادقانه وغيرمتعصبانه با آنان و درعين حال رغبت نشان ندادن به خبرچينی های اشخاص مغرض، غيبت و شکايت يک يا چند کارمند نسبت به کارمندان ديگر.

   6 – اتخاذ سلوک و نيت نيک، انسانی و حسن خلق نسبت به همهء کارمندان.

    7 – نشان دادن و به اثبات رساندن صداقت، صراحت، شفافيت، شهامت، فسادنا پذيری، ميزان دقت، قدرت تشخيص و رجحان بخشيدن ضوابط بر روابط در همهء امور و سپردن کار به اهلش.

   8 – برخورد های مدبرانه، آگاهانه، با صبر، استقامت و حوصله مندی با مسائل و مشکلات روز مره.

   9 – قدرت تشخيص و شناخت نيازهای عاجل و ضروری کارمندان و تلاش در جهت رفع آن ها.

  10 –  قدرت تشخيص و ارزيابی توانائی ها وهمچنان کشف نقاط ضعف و قوت کارمندان و اتخاذ روش مؤثر و تشويقی جهت ايجاد انگيزهء کار در آنان.

   11 – ايجاد سهولت های کاری برای مراجعين در اجرای کارها و مشکلات شان.

   12 – پرهيز از سخت گيری های پيچيده، غيرضروری و فساد انگيز بيوروکراتيک و کاغذبازی های تخلف آفرين، ضايع کنندهء وقت وزمينه ساز رشوه ستانی هاو ناراضی تراشی ها.

   زيرا سيستم های فرسوده وسنتی بيوروکراسی در اين کشور زجر کشيده، تا حال نقايص و عوارض سنگينی را برای مردم ما در برداشته و جامعه را از پيشرفت، ترقی و تکامل بازمانده است.


کمیسیون مستقل اصلاحات اداری و خدمات ملکی به منظور تحقق اهداف ذیل ایجاد و فعالیت مینماید:

 

Ø       ایجاد اداره سالم از طریق طرح و تطبیق اصلاحات در سیستم اداری کشور.

Ø       تثبیت وظایف خدمات ملکی.

Ø       استخدام مامورین خدمات ملکی به اساس اهلیت، شایستگی و تجربه کاری.

Ø       تنظیم اساسات امور ذاتی و طرز فعالیت مامورین خدمات ملکی.

 

 

سوال ۷۲۲:- استراتیژی یعنی چی؟

جواب:-   عبارت از برنامه جامع واحد و کامل است که بر مبنای آن نیل ویا رسیدن به اهداف اساسی سازمان تعین می گردد.

ویا به عباره دیگر استراتژی عبارت از دستورالعمل کلی که راه برون رفت در آن همیشه متصور است یعنی دارای بدیل (Alternative) دومی ویا سوی می باشد. اگر در استراتژی همین بدیل وجود نداشته باشد دیگر نمی توان آنرا استراتژی نامید.

سوال ۷۲۳:- پلان چیست؟

جواب:-  عبارت از یک دید قبلی است برای رسیدن به هدف به شکل منظم و سیستماتیک در مقاطع مختلف زمانی یعنی کوتاالمدت،متوسط المدت،درازالمدت در پلان راه دومی و سومی وجود ندارد اگر پلان به اشتباه گرفته شود احتمال مخاطره یا (Risk) آنرا انتظار باید کشید.

ویا به عباره دیگر یک طرح پیش بینی شده به خاطر رسیدن به اهداف معین می باشد.

سوال ۷۲۴:- سیستم چیست؟

جواب:-   عبارت از یک تعداد روش های وابسته به یک دیگر بوده و با اجرا روش های مذکور قیمت هدف یک سازمان تأمین می گردد. یا به عباره دیگر سیستم عبارت از مجموعه یست که از چندین جز وابسته با یکدیگر تشکیل یافته و یکجا با هم کار می کند طوری که با وارد شدن نقص در یک بخش از آن تمام سیستم متأثر می گردد

سوال ۷۲۵:- اداره چیست؟

جواب:-   عبارت از نظام اجتماعی است که بر اساس روش های خاص بنا نهاده شده است که یک عده افراد به منظور حصول یک سلسله اهداف معین و مشخص گرد هم جمع شده و باهم همکاری و تشریک مساعی می نمایند.

ویا به عباره دیگر قرار دادن اشخاص در کنار هم برای ایجاد سهولت در کار ها و رسیدن به هدف توافق شده با اجرای وظایف و قبول مسولیت ها.

سوال ۷۲۶:- تشکیل چیست؟

جواب:-   عبارت از تقسیم بندی وظایف تفویض صلاحیت تثبیت مسوولیت و تعین روابط منطقی واحد ها در یک اداره می باشد یعنی سه نکته را در تشکیل در نظر گرفت

-          تقسیم وظایف در تشکیل

-          تعین و تثبیت صلاحیت ها و مسوولیت

-          روابط منطقی واحد ها

 

سوال ۷۲۷:- اصول اساسی اداره چیست؟

جواب:-    اصول اساسی اداره عبارت اند از

1-         اصل هماهنگی و وحدت هدف

2-         اصل سلسله مراتب

3-         اصل تخصص

4-         اصل وحدت دستور دهی

5-         اصل حیطه نظارت

6-         اصل تعادل

7-         اصل انعطاف پذیری

8-         اصل کارآیی

9-         اصل صلاحیت و مسوولیت

 

 سوال:- عناصر اداره چیست؟

جواب:-   عبارت از پلانگذاری،تشکیل،سازماندهی،کنترول ونظارت،راپوردهی، رهبری

سوال :- قانون را تعریف نماید؟

جواب:-   قانونعبارت از مجموع دساطیر و مقررات است برای نظم اجتماع وضع گردیده و تطبیق آن تؤام با اجبار می باشد.

سوال :- قانون اساسی چیست؟

جواب:-   قانون اساسی عبارت از میثاق یا سند تقنینی معتبر است که در آن ساختار دولت معین،آزادی ها تفکیک قوا و مکلفیت های اتباع مشخص ساخته می شود.

سوال :- فرمان چیست؟

جواب:-   عبارت از هدایت کتبی ریس جمهور است که به موضوعات مهم از جانب ریس جمهور صادر می شود مانند فرمان در مورد توشیح قوانین و یا در مورد عفو محبوسین و سایر موضوعات.

سوال :-  فرمان به چند نوع است هر کدام را طورمختصر بیان نماید؟

جواب:-   فرمان: به دونوع است 1- تقنینی 2- عادی

تقنینی:- حالت استمرای داشته و در جریده رسمی به چاپ می رسد

عادی:- فرامین است که حالت دوام و استمراری نداشته و در جریده رسمی نشر نمی گردد.

سوال :- لائیحه  وظایف چیست؟

جواب:-    عبارت از سند تقنینی است که توسط یکی از وزارت خانه ها برای تفسیر مقرره وضع می گردد.

سوال :- مقرره چیست؟

جواب:-   عبارت از تنظیم اجراات یک وزارت خانه وضع می گردد وبه تصویب شورای وزیران می رسد.

ویا به عباره دیگر... مقرره عبارت از قواعدی است که مطابق روحیه قانون به منظور تفسیر و توضیح ان وضع گردیده باشد باید اجرا و انجام پذیرد

سوال :- گزارش چیست؟

جواب:-   عبارت از راپور دهی از اجراات است که باید بر مبنا واقعیت استوار باشد و بدون قلم خوردگی در بر گیرنده نکات مثبت ومنفی ودر اخیر گزارش ،گزارش دهنده باید نظر و پیشنهاد مشخص را نیز ارایه نماید گزارش به شکل روزانه، هفته وار،ماهوار،ربع وار،وسالانه بوده می تواند.

سوال :- گزارش کاری چیست؟

جواب:-    عبارت از بر ملا ساخت کمیت وکیفیت کار و فعالیت انجام شده توضیح و معلومات دقیق و کافی همچنان نواقص کار،کمبود ها،پیشرفت ها می باشد.

سوال :- طی مراحل قانون چگونه است؟

جواب:-   قانون ابتداد توسط یک وزارت و یا اداره مستقل تسوید و غرض ارزیابی و تحقیق برریاست تقنین وزارت عدلیه ارسال میگردد و بعد از تحقیق ریاست عمومیی تقنین غرض تصویب مجلس عالی وزرا ارائه میگردد و در صورت مو جودیت پارلمان غرض تائید و تصویب به پارلمان سپرده می شودو بعد از تصویب پارلمان غرض توشیح به ریئس جمهور ارائه میشود که بعد ازتوشیح ریئس جمهور نافذ و غرض نشر به جریدهء رسمی وزارت عد لیه ارسال میگردد.

سوال :- قوه مقننه چیست؟

جواب:-   مجموعه ازنماینده گان دولت که حاکمیت ملی کشورراتمثیل میکند دارای صلاحیت های معین میباشد. امکان دارد یک اطاقه باشد ویا دواطاقه باشد( یک مجلسه ویادومجلسه ) باشد یک مجلس آن را عوام ( لویه جرگه درافغانستان ) ومجلس دیگرآن را مجلس اعیان( بالای پارلمان نماینده گی ازمردم می نماید )

سوال :- قوه اجراییه چیست؟

جواب:-   تصامیم که قوه مقننه میگیرد ویاقوانین نافظ کشور را درعمل اجراء مینماید که این شامل حکومت ودیگر اورگانهای دولت مانند وزارت داخله پولیس وغیره .

سوال :- قوه قضاییه چیست؟

جواب:-   عبارت از قوهء است درصورت تخلف درقانون یا تجاوز د رحقوق اتباع قانون را تطبیق مینماید.

سوال ۰:- حاکمیت چی معنی دارد؟

جواب:-   حاکمیت اطاعت کسی راقبول نمیکند وفرمان خودرامستقیم مطابق قانون بالای مردم وضع میکند.

سوال :- وزارت یا وزارتخانه یعنی چی؟

جواب:-   اداره عالی مرکزی که درپایتخت کشور تشکیل ودررأس آن شخص بنام وزیر قراردارد.

سوال :- مامور یعنی چی؟

جواب:-   تطبیق کنند هء امر آمر  که به آن توظیف گردیده به تحت اداره مربوطه آن را انجام دادن و به سر رسانیدن .

سوال :- مکتوب چی معنی دارد؟

جواب:-   نوشتن و کتابت را گویند که به واسطه آن ادارات مسایل خود را در آن حل میکند به داخل قانون

 یک مکتوب خوب باید دارای مشخصات ( وضاحت ،صحت و درستی ، مکمل بودن ، مودب بودن ،  رعایت و پختگی) میباشد.

سوال :- پیشنهاد چیست

جواب:-   طرح مسایل وموضوعات که ایجاب احکام مقام ذیصلاح را که به قانون موافق باشد جهت انجام آن طبق احکام مقام ذیصلاح تعقیب نمودن .

سوال :- استعلام چیست؟

جواب:-   طرح مسایل و  موضوعات که از جانب مقام ذیصلاح برای انجام وظیفه که در آن مربوط میباشد از مقام بالابه پائین تعقیب نمودن .

سوال :- وارده چیست؟

جواب:-   هر مکتوب که از خارج اداره مواصلت می ورزد در صفحه وارده نمبر مکتوب تاریخ مکتوب تاریخ مواصلت و مرجع آن و در ستون خلاصه مطلب خلاصه مکتوب درج میگردد و در تحت مکتوب نمبر شماره وارده را میرسانیم .

سوال :- صادره چیست؟

جواب:-   مکتوب که از طرف مدیر و یا مامور موظف ترتیب میگردد آنرا شمارهء کتاب صادره تاریخ و درستون مرسل نام خود شعبه و در ستون مرسل الیه نام ادارهء گیرنده و درستون خلاصه آن خلاصه مکتوب درج میگردد.

سوال :- خلص وارده و صادره چیست؟

جواب:-   عبارت از کتاب که امورثبت مکاتب واوراق شعبه مرسل ومرسل الیه درآن معامله میشود.

سوال :- دفتر رسیدات چیست؟

جواب:-   دفتر است که برویت آن مکتوب صاد ر شده کتاب وارده وصادره را جهت ارجاع آن نمبر تاریخ مرجع مرسل و مرسل الیه را رسانیده در مقابل مرجع مرسل الیه از شخص ویا اداره تسلیم شونده امضا اخذ میگردد.

سوال :- خدمات ملکی چیست؟

جواب:-   عبارت از یک تشکیل غیر  نظامی و غیر قضایی میباشد که درچوکات حکومت انجام وظیفه مینماید.

سوال :- قانون عادی

جواب:-   ازنظرقانون اساسی عبارت از مصوبهء هردومجلس شورای ملی که به توشیح رئیس جمهوربرسد.

سوال :- وزیر کیست؟

جواب:-   کسیکه دررأس یک وزارتخانه قراردارد که پادشاه درامور مملکت بااومشوره کرده وکارهای مهم به عهده اوخواهد بود.

سوال :- استیضاح یعنی چی؟

جواب:-   پارلمان این صلاحیت را دارد که تمام اعضای کابینه را باشمول رئیس دولت فراخوانده وازفعالیت وکارکردهای آنان سوال نماید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:28  توسط محمد شریف فرزان  | 

ادبیات کهن فارسی

یاد داشتهای کوتاه درادبیات کهن فارسی

1 متن: متن درلغت به معنای زمین سخت،درشت وبلند ودر اصطلاح عبارت از کتاب یا مکتوبی است که قابل شرح وترجمه باشد به بیان دیگر متن به آن بخش از آثار منظوم ومنثوری گفته میشود که از گذشته های دور به صورت مکتوب باقی مانده باشند.

2 نظم : لغتا به معنای آراستن ، ترتیب کردن وبه رشنه کشیدن میباشد اما؛ دراصطلاح ادبیات عبارت از سخنی است که دارای وزن وقافیه باشد.

3 نثر: درلغت به معنی پراکندن ودراصطلاح سخنی که دارای قافیه نباشد . نثر به سه قسم است .

الف: نثر ساده

ب : نثر مسجع

ج : نثر مصنوع ومتکلف

4 شعر: عبارت از سخنی است که احساسات برانگیز وخیال آمیز بوده وبرشنونده .یا خواننده تاثیر نماید ،برابر است که وزن وقافیه داشته باشد یانداشته باشد .

5 قافیه :کلمات یاهجا های هموزنی که دراخیر ابیات یامصراع می آیند به اسم قافیه یاد میشوند . مثلا درین بیت

به نام خداوند جان و خرد                   کزین برتر اندیشه بر نگذرد

کلمه «خرد»درمصرع اول و واژه «نگذرد» درمصرع دوم راکلمات قافیه مینامند

6 ردیف: حروف یاکلمات که بعد از قافیه دربعضی ازابیات تکرارا می آیند به نام ردیف یاد میشوند مثلا دربیت زیر.

دوش دیدم که ملائیکه درمیخانه زدند                     گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند

کلمات«میخانه»و«پیمانه»قافیه وکلمه«زدند»که درهردو مصرع تکرارشده ردیف است.

7 وزن: عبارت است از تساوی تعداد هجا ها دریک مصرع با مصرع های دیگر چه از لحاظ تعداد وچه از نظر کوتاهی وبلندی هجاها وموقعیت آنها.

8 هجا:هردم وبازدمی که هنگام ادای کلمات از دهن خارج میشود هجا میباشد مثلا: «ب-را-در-» متشکل ازسه هجا و«در-وا-زه- بان»داری چهار هجا میباشد.

9 متون نظم:عبارت است از نوشته های ادبی که بصورت نظم از گذشته باقی مانده یا جدیدا شکل گرفته باشد.چیزهای راکه درباره یک متن بعد ها نوشته میشوند شرح یاتفسیر یانقدمینامند.(شاهنامه فردوسی،مثنوی معنوی،بوستان سعدی .غیره)

10 متون نثر: عبارت است از نوشته های که بصورت نثر(غیرمنظم)درادبیات بوجود میآیند .(تاریخ بیهقی ،چهار مقاله،مقامات حمیدی وغیره)

11 مصرع/مصراع: مصرع درلغت به معنی «پله»است؛اما دراصطلاح نیمی ازیک بیت رامصرع میگویند (یکی شاهدی درسمرقند داشت )

12 بیت: دومصرع که باهم به صورت مرتبط یکجا شوند بیت گفته میشوند.

دوش دیدم که ملائیکه درمیخانه زند                    گل آدم بسرشتندوبه پیمانه زدند

قالبهای کهن نظم فارسی

فرد: نوعی ازنظم که دارای دو مصراع بوده ولی اول با مصراع دوم هم قافیه نباشد وبابیت هادی بعدی از لحاظ معنی ومحتوا مرتبط باشد .مانند:

بشنو ازنی چون شکایت میکند                   ازجدای هاحکایت میکند

رباعی: نوعی ازنظم است که دارای چهار مصرع بوده وقافیه درمصرع اول،دوم، وچهارم حتمی ودرمصرع سوم اختیاری است.

گویند کسان بهشت باحورخوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر ودست ازآن نسیه بدار

کاو از دهل شنیدم ازدورخوش است

دوبیتی: دوبیتی نیز مانند رباعی داری چهار مصرع است اما ازلحاظ وزن معمولا دوبیتی کوتاه تر از رباعی است.نمونه

شدم عاشق به دیدار سیه موی                منم ازجان خریدار سیه موی

به چشم من زمهتو خوشترآید                شعاع برق رخسار سیه موی

(مسمط) مثلث،مخمس،مسدس،ومثمن راگاهی درمجموع مسمط نیز گویند.

مخمس: نوعی نظمی که داری پنج مصرع هموزن وهم باشد.

مسدس: نظمی که دارای شش مصرع هموزن وهم قافیه است.

مثمن: یعنی هشت مصرعی نوعی نظمی که دارای هشت مصرع هموزن وهم قافیه باشند.

غزل: درلغت به معنی حدیث عشق وعاشقی است. دراصطلاح اشعاری رامیگویند که بر یک وزن وقافیه بوده ودارای مطلع ومقطع باشد ومعمولا درهشت تا دوازده بیت ارایه میشود .

قصیده: درلغت به معنی قصد کرده شده ودراصطلاح نوعی ازنظم است دریک وزن وقافیه که دارای مطلع مصرع بوده وحد اقل ابیات آن حدود بیست وپنج بیت باشد وحد اکثر آن تعئین نشده است.

قطعه: نوعی از نظم است که درآن چند بیت دریک وزن وقافیه آورده شود که بیت اول آن مصرع نباشد . یعنی هردو مصرع بیت اول دارای قافیه متفاوت باشد وتعداد تبیات آن رااز دوالی پانزده بیت گفته اند نمونه:

      دوست مشمارآنکه درنعمت زند              لاف یاری وبرادر خواندگی

دوست آن باشدکه گیرد دست دوست              درپریشانی حالی ودرماندگی

ترجیع بند: آن است که از پچند بخش اشعارهموزن تشکیل شده مه هر قسمت آن دارای قافیه متفاوت باشد وآن بیتی که بعد ازهر بخش اشعار تکرار میشود آنرا بیت ترجیع یا ترجیع بند گویند.

ترکیب بند: ترکیب بند مثل ترجیع بند است اما تفاوتش درین است که بیت آخر هر بند تکرار نمی شود بلکه بیت جدید درآن آورده میشود.

مستزاد: نظمی که درهر مصراع رباعی،غزل،قطعه وامثال هم جمله یاعبارتی کوتاه بیفزاید که اگر آن افزوده رابر داریم درمعنی وشکل نظم اصلی تغییری وارد نگردد. مثال ازکمال خجندی:

ای ریخته سودای تو دل مارا                                 بی هیچ گناهی

بنواز دمی خسته شمشیر جفارا                              باری به نگاهی

بادسحرازروضه رضوان خبرآورد                         امروز به گلزار

ای سروروان هست مگرپیک صبارا                      درکوهی تو راهی

هیهات که در دورقمرزنگ برآورد                         آئینه رخسار

آندم که برآرم زدل سوخته یار                             زین واقعه آهی

شعر نو

شعر نمائی: شعر نمایی یاشعرای که به شعرنو مشهور شد نوعی از شعر است که هرچند وزن دارد اما قافیه ندارد ویاهم ترتیب آوردن قافیه باشعر کلاسیک کاملا تفاونت  دارد وتساوی طولی مصراع ها درآن رعایت نمیشود . مانند:

می ترود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم ای خفته چند

خواب درچشم ترم میشکند.

شعربی وزن(سپید): نوعی از شعر است که وزن وقافیه ندارد ولی از نوعی احساس وتخیل وموسیقی درونی برخوردار میباشد وهمین مساله لاعث شعریت آن میشود.اینگونه شعر بیشتر توسط احمد شاملو به کاربرده شد وبنا گاهی ازآن به شعر شاملویی(درکنار نمایی) نیز یاد میکنند . مثلا:

چراغی بدستم

چراغی دربرابرم

من به جنگ سیاهی میروم.

چهارپاره: نوعی از شعر است که درآن چند دوبیتی درقافیه های جداگانه به شکل بهم پیوسته آورده میشود ومعمولا مصرع دوم وچهارم هم قافیه میباشند. مانند:

به بام خانه درپیش کوچه

شباهنگی پریشان می سراید

چراغی دراوطاق خانه می سوخت

ولی کم کم به خاموشی گرایید

 

 

شبح نزدیکتر آمد به در زد

صدای درطنین درخانه انداخت

به آواز صدا بیدار شد ماه

نگاهی خیره بر دیوانه انداخت

غزل – مثنوی :نوعی ازشعر جدید که درآن قالب مثنوی ابیات عاشقانه با محتوای غزل آورده میشود که اصطلاحا به آن غزل مثنوی میگویند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:21  توسط محمد شریف فرزان  | 

غلام محمد نقشبند


جلوه های عرفانی   پیشگفتار: سخن ازمولف:      الحمدالله الذی حیاً قیوماًسمیعاً بصیراً!      سپاس وامتنان مزیدو بی نهایت به افریدگاردوجهان که توفیق خدمت کوچک به این بنده اعطافرمودکه توانست رساله راتحت عنوان (جلوه های عرفانی) تهیه وتدوین وبه خدمت علاقمندان هنرادبیات دری وباالخصوص به اهل ذوق وذوقمندان ادبیات خمریه، رندی وعرفان اسلامی قراربدهم.    چونکه ادبیات فارسی دری کهن افغانستان ازاوایل قرن چهارم تااکنون به خمروشراب عرفان مخمروعجین شده است دانستن اصطلاحات اینگونه ادبیات برای اهل ادب دری محسوس تروضروری ترپنداشته میشود، اگرچه درک اینگونه اصطلاحات ازتوان فهم ودرک من بالابوده علاقه وذوق که دارم مراوادارنمودکه به جمع آوری اصطلاحات عرفانی وتهیه این رساله کمربسته نمایم.    این جلوه گک راقطره ازبحورادبیات رندی وعرفان اسلامی شمرده خواهان همکاری بیشترازفرهنگیان وقلم بدستان سایت وزین جام – غور دارم تاازنظریات، انتقادات وپیشنهادات سالم شان بنده رایاری رسانند. چنانچه آیه مبارک (وامرهم شورای بینهم). وحضرت مولانای بلخ میفرماید:   عقل خودباعقل یاری یارکن   -   امرهم شورای بخوان وکارکن   باتقدیم بهترین تمنیات غلام محمد نقشبندی   بسم الله الرحمن الرحیم جلوه های عرفانی 1.      آب: درلغت به معنی ماده سیال معروف بی طعم، بی بوکه درطبیعت به مقداربسیارزیادموجوداست وسه ربع روی زمین راگرفته است ودراصطلاح قدمایکی ازچهارعنصراست. ودراصطلاح صوفیه گاهی مرادازآن معرفت است. شاه نعمت الله ولی  گوید: گرنه آب حیات معرفت است     -    عین کوثربگوکه کوثرچیست آبی که زنده گشت خضرازاوجاویدان   -    ازآب چیست؟ قطره ازآب کوثراست   2.      آب آتش افروز: فیوضات الهی که دلهای عارفان راملتهب وخواهان وصول به معبودحقیقی کندمیباشد. عراقی میفرماید: ساقی بده آب آتش افروز   -    چون سوختیم تام ترسوزیم     3.      آب حیات: درلغت به معنی چشمه است درطلمات که هرکه ازآن نوشدحیات جاویدیابدو دراصطلاح ادبیات اشاره به قصه معروف است که سلطان سکندربه رهمنائی خضربه آندست یافت، اما خضراز آن نوشیدوسکندرننوشیدکه نصیبش نبود. ودراصطلاح سالکان کنایه ازچشمه عشق ومحبت است که هرکه ازآن چشدهرگزمعدوم وفانی نگردد. درین موردحافظ چنین سروده است: دوش وقت سحرازغصه نجاتم دادند    -    واندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند     4.      ابد: درلغت بمعنی همیشه، جاوید، دائیم، زمانیکه نهایت نداردونیزبمعنی دهروروزگاراست. ودراصطلاح اهل تصوف همانگونه که ازل ادامه هستی درگذشته است بطوریکه ابدیت حق عین ازلیت اوست زیراجمع آن دوعبارت ازانقطاع دوطرف اضافی است تادربقای ذات متفردشودوازل وابدبرای خدای بزرگ دوصفت میباشدکه تعقل وجوب وجودآن دورا بوجودآورده است وگرنه، نه ازلی بودونه ابدی. جورجانی میفرماید: ابدمدتی است که نهایتی رابرای آن نمیتوان تصورنمود. 5.      ازل: همیشگی، دیرنگی، اول وابتدانداشته باشدزمانیکه آنراابتدانباشد مقابل ابد. درین موردحافظ چنین سروده است: ازدم صبح ازل تاآخرشام ابد   -    دوستی ومهربریک عهدویک میثاق بود    6.      ازلی: درلغت بمعنی قدیم، دائیم الوجود، بی آغاز، ناآغاز آنچه که ابتدانداشته باشدهمیشه بوده وخواهدبود. 7.      اشاره: درلغت بمعنی نشان دادن چیزی یاکسی رافرمان دادن، به رمزگفتن وبه کنایه گفتن است. ودراصطلاح علم بدیع آنست که شاعرباالفاظ وکلمات کم بمعنی بسیاراشاره کندمانند:   هرلحظه زمن روایتی میشنوی  -   وازقصه من روایتی میشنوی دردل من فسانه می پنداری  -    من مردم وتوحکایتی میشنوی   ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازاخبارغیراست ازمرادبی عبارت لسان ودرادبیات عرفانی ودرنزداهل الله عبارت ازخبر دادن ازمرادبدون عبارت والفاظ آمده. صاحب اللمع میفرماید: اشارت چیزیست که پنهان باشدبدون عبارت والفاظ وبه واسطه عبارت مکشوف نباشدونتوان به واسطه لفظ وعبارت اشکارکردازجهت دقت ولطافت معنی. جنیدمیفرماید: کلام الانبیاعن حضوروکلام الصدیقین اشارات عن مشاهدات. شبلی میفرماید: هراشاره که خلق به آن بسوی حق اشاره کنندبه خودشان برمیگرددتااینکه ازحق به حق اشاره کنندکه به آنهم آنها راراه نیست. حلاج میفرماید: اشاره حق عشق است زیرا که اوحق رامیبیندوغیراورانمیبینداشاره اونزدخلق غیب است ونزدحق حضور. ابن عربی میفرماید: اشاره چیزیست که دروجودوهستی خودثابت وقایم است ولی دربیان وتقریرنیامده وبیان نشده است. امیرحسینی سادات غوری باسوال ازشیخ محمودشبستری دربیت ذیل چنین پرسیده است:   چه خواهدمردمعنی زان عبارت   -   که داردسوی چشم ولب اشارت   یعنی جماعتی که ازعالم صورت روگردانیده به عالم معنی وحقیقت رسیده اندازاهل تحقیق ویقین گشته وشهبازبلندپرواز ایشان به ایشان صورت منزل نمیسازد. ازعبارت چشم ولب چه میخواهدواشارت به چه معنی است که به لفظ چشم ولب مقصودایشان است. شبستری درجواب چنین فرموده است:   هرآن چیزی که درعالم عیان است  -   چوعکسی زآفتاب آن جهان است   یعنی چون جمیع ذات موجودات مظاهراسماوصفات وذات اله اندوازمزایای عیان ممکنه، آفتاب ذات وصفات واسمای حق است که منعکس وتابان است. فرمودکه: هرآن چیزیکه درعالم عیان است – یعنی هرچه درین عالم امکان ظاهروعیان شده ومیشودمانندعکسی است ازنورافتاب آن جهان ذات وصفات واسمای الهی ظهورحق به صورت ممکنات است که درعالم نمودی پیداکرده وهرچیز مسما به اسمی گشته است وچنانچه اختلاف وتفاوت درمراتب اسما وصفات واقع است درمظاهر نیزاست وقطع نظرازنسبتت میان شان نموده هریکی درمرتبه خوددرعنایت کمال واقع اند. فلهذافرمود:   جهان چون زلف وخال وخط ابروست  -   که هرچیزی بجای خویش نیکوست   8.   اطوار: درلغت بمعنی اندازه وحد، هیئت وحال ووضع است. راه ها، طریقه ها، روشها ورسمها. ودراصطلاح اهل تصوف وعرفان عبارت ازاحوال وارده مختلفه قلب سالک است درجریان کشاکش سیروسلوک وریاضت که ازآن به اطواردل یا اطوارسبعه عبارت کرده اندبرای کسب معلومات بیشترمراجعه شودبه فرهنگهای عرفانی سجادی وابن عربی ودراصطلاح فلسفه عرفانی مراحل نشوونما، مراحل خلقت وآفرینش است. شبستری میفرماید:   شودیک نطفه وگردددراطوار   - وازآن انسان شودپیدادیگربار   یعنی چون حیوان درانسان تحلیل یافت وجزبدن انسان گشت به ازدواج مردوزن صورت نطفه گی پیداکنددراطوار علقه گی ومضغه به گرددیعنی بحث تحلیل جز بدن انسان شده بودباردیگربطریق نطفه وسیردراطوارانسان دیگرشود. 9.  الست: ایانیستم؟ اشاره به آیه کریمه 171 سوره اعراف است (واذاخذربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوابلی) چون گرفت خدای توازبنی آدم ازپشتهایشان اولادشان وآنان رابرخودشان گواه کرد وفرمودآ یا من خدای شما نیستم؟ گفتندآری.. هردمی ازوی همی ایدالست   -  جوهرواعراض میگردندهست گرنمیآید بلی زیشان ولی  -   آمدن شان ازعدم باشد ولی   "مثنوی" به روزکه خداپیمان مذکورراگرفت اطلاق میشود. کشورالست: سرزمین پادشاهی خدای تعالی ومولانا درین موردچنین میسراید:   لاجرم دنیامقدم آمدست  -  تابدانی قدراقلیم الست مطلب طاعت وپیمان وصلاح ازمنِ مست  -  که به پیمانه کشی شهره شدم روزالست    "حافظ" 10.  باده: درلغت بمعنی شراب، می، هرنوشابه که نوشیدن آن مستی بیاورد. ودراصطلاح عارفان ومتصوفه عبارت ازنصرت الهی وعشق است. 11.  بت: درلغت بمعنی مجسمه که ازسنگ یاچوب یافلزیاچیزی دیگربه شکل انسان بسازندوآنراپرستش کنند، صنم، بمعنی مقصودومطلوب ومعشوق نیزمیگویند. هرکجاجلوه کندآن بت چالاک آنجا  -   خواهم ازشوق کنم جامعه خودچاک آنجا   "جامی" ودراصطلاح تصوف بت مظهرعشق ووحدت است. شبستری میفرماید:   بت این جامظهرعشق است ووحدت   -   بودزناربستن عقدخدمت   لاهیجی چنین شرح میدهد: بدانکه به عشق درین محل حقیقت مطلقه مراداست چنانچه شیخ عراقی قدسه سره درلمعات فرموده است: ونزداهل کشف وشهودکه صوفیه صافی دل اندجمیع ذرات موجودات مظهرومجلای آن حقیقت اندوبه صورت همه اوست که تجلی وظهورنموده است. فلهذافرمودکه (بت اینجامظهرعشق است ووحدت) یعنی اینجاکه مشرب پاک ارباب کمال است بت مظهرعشق است که ذات مطلقه مراداست ووحدت عطف تقسیری عشق است چون درصورت بت حق ظاهرباشدپس هرآئینه که بت به این اعتباربت میتوان گفت چی محبوب حقیقی است که درصورت اوپیداآمده است وازین روهمه ذرات مقصودومتوجه الیه اند. حسن شاهدازهمه ذرات چون مشهودماست حق پرستم دان اگربینی که گشتم بت پرست. 12.  بوسه: درلغت بمعنی ماچ، عملیکه باگذاشتن هردولب برروی هردوگونه، یالبانی کسی، یابرروی چیزی صورت میگیرد، بوس هم میگویند. ودراصطلاح اهل تصوف نگاه به بیت شبستری که فرموده است:   زغمزه میدهدهستی به غارت  -  به بوسه میکندبازش عمارت   لاهیجی چنین شرح میدهد: یعنی غمزه که اشاره به استغناوعدم التفات است که ازلوازم چشم است به موجب ممیت وماحی وقهاروقابض هستی عالم رابه غارت وتاراج نیستی میدهدوبه بوسه لب لعل جانفزاکه عبارت ازنفخ روح واحیا است به مقتضای خالق ومحی ولطیف وباسط بازعالم غارت زده ونیست گشته راعمارت میکندوایجادمیفرمایدودرمقام هستی میدارد. جان ببایددادوبستید بوسه ای  -   برلبت لب رایگان نتوان نهاد خون من زابروکمان ریختی  - تیرازین به درکمان نتوان نهاد   13.  پیرمغان: درلغت به معنی رئیس وبزرگ مغان، پیشوای مذهبی زردشتیان وپیرمیکده است. رهبان دیر وریش سفید میکده. ودراصطلاح اهل تصوف پیرکامل ورهبرروحانی است. حافظ درین مورد چنین گفته است:   آن روزبردلم درمعنی گشوده شد  -  کزچاکران درگه پیرمغان شدم گفتم شراب وخرقه نه آئین مذهب است –  گفت این عمل به مذهب پیرمغان کنند بمی سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید  -  که سالک بی خبرنبودزراه ورسم ومنزلها   14.  ترسا: درلغت بمعنی ترسکار، ترسنده، بیم دارنده، راهب، مسیحی، عیسوی مذهب ونصرانی است. امادرادبیات عرفانی واصطلاح اهل ذوق عبارت ازتجریدوخلاصی ازقیدوبندورسوم وعادات وتقلید میباشدکه شبستری میفرماید:   زترسائی غرض تجریددیدم  -   خلاص ازربقه تقلیددیدم   15.  ترسابچه: این اصطلاح درادب وعرفان معانی گوناگونی یافته است ازجمله عبارت ازجاذبه ربانی وجالبه روحانی، بعضی واردی راکه ازعالم ارواح به قلوب ونفوس به طریق غلبه واستیلافایض گرددوهمه رامشغول سازدوازتفرقه ونفوس خلاصی دهدترسابچه گویند. ترسابچه دیدم زنارکمرکرده –  صدمعجزه عیسی بی درس زبرکرده ترسابچه ام افگنداززهدبه ترسائی   - زین پس من وزناری دردیربه تنهائی   وبعضی گویندترسابچه عبارت ازواردغیبی است که دردل سالک فروآیدوبه معنی مردموحدنیزآید.   ترسابچه بدانسانی –  دردست شراب ارغوانی دانی که خوشی او چسان بود –  چون عشق به موسم جوانی سجادی چنین میفرماید: جهان جان چوپروانه ازآن است –  که آن ترسابچه شمع جهان است عطارچنین فرموده است: ترسابچه مستم گرپرده براندازد  -   بس سرکه زهرسوئی بریکدیگراندازد شبستری میفرماید: مجردشودزهراقراروانکار – به ترسازاده ده دل رابه یکبار   ولاهیجی چنین شرح میدهد: به یک بارگی وکلی دل خودرابه ترسازاده که شیخ، مرشد، وپیرکامل مراداست بده وازامر وفرمان اواگرچه درصورت کفرونامشروع نمایدبیرون مروودرافعالیکه نزدتومنکرنمایدافعال خضرباموسی به یادآور.   آن پسرراکش خضربه بریدحلق   -   سرآن رادرنیابدعام خلق وهم موسی باهمه نوروهنر  -   شدازآن محجوب توبی پرمپر آنکه ازحق یابدالهام خطا  -   هرچه فرمایدبودعین ثواب   وتسمیه مرشدکامل به ترسازاده به آن معنی فرموده است که درولایت معنوی نسبت کامله اووکامل دیگرکه متصف به صفت ترسائی وتجردوانقطاع بوده باشد میرسد. 16.  ترک: درلغت بمعنی گذاشتن چیزی باکسی است کلاه خود، مغفر، کلاه آهنی که درجنگ برسرگذارندونیزترک بمعنی درزکلاه باتکه های پارچه که به کلاه دوخته میشودمیباشد. ودر اصطلاح اهل تصوف عبارت ازنوع کلاه درویشی است که آنراتاج گویندودوازده ترک داردوهرترک نشانه ترک یک فعل ناشایسته وطلب یک عمل نیک است. کلاه سه ترک وچهارترک نیزنوع ازکلاه درویشی است ودرین مورد میررضی چنین فرموده است:   درکلاه فقرمیبایدسه ترک  -  ترکدنیاترک دین وترک سر   ودرشرع تعرف آمده است یکی ازارکان تصوف ترک کسب است. ودرره عشق قدم نهادن کسی رامسلم شودکه خودنباشد وترک خودبکندوخودراایثارعشق کند. ابن عربی ضمن شرح هرمقام، ترک آنراتوصیه کرده است وبیان میدارد که ترک ازارکان مهم تصوف است. ای برادربی نهایت درگهیست  - هرچه بروی میرسی دروی مایست   رهاساختن تعلقات دنیوی ومعادل زهداست. زاهدکسی راگویندکه اوراازدنیوی چیزی بوده باشدوآنرابه اختیارخودترک کرده باشدهرکه راچیزی نبوده باشدکه ترک نکرده بوده باشد اورازاهدنگویندفقیرگویند. 17.  ترک: درلغت طایفه بزرگ ازنژادزردکه درقدیم درشمال چین سکناداشته ومغول هم شعبه ازآن بوده درقرن ششم به آسیای صغیروبعضی نقاط اروپامهاجرت کردندواکنون طوایف چندی ازآنها درکشورهای مختلف زنده گی میکنندمنجمله عثمانیها، ترکمنها، ازبکها وقرقزها. اصطلاحاکنایه ازمعشوق وسنبل زیبائی ودلبری به کاربرده شده است، درین موردحافظ چنین سروده است: اگرآن ترک شیرازی بدست ارددل مارا  -   به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارارا   18.  جام: درلغت بمعنی پیاله ، ساغر، گیلاس، ظرف طلاه، ظرف نقره، آبگینه ویا چیزی که درآن آب یاشراب خورند. ظرف برنجی وقطعه بزرگ شیشه است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازدل عارف است که مالامالی باده معرفت است. دهان معشوق، کلامیکه شنیدن آن مردم رابه شوردرآندازدوحال آوردوشعرنیک است. حافظ چنین میفرماید:   ساقی بنورباده برافروزجام ما   - مطرب بگوکه کارجهان شدبه کام ما مادرپیاله عکس رخ یاردیده ایم  -  ای بیخبرزلذت شرب مدام ما هرگزنیمردآنکه دلش زنده شد به عشق  -  ثبت است برجریده عالم دوام ما بی چراغ جام درخلوت نمیارم نشست  -  زانکه کنج اهل دل بایدکه نورانی بود   19.  جام جم: درلغت بمعنی شیشه که نقشه جهان درآن نقش بوده وهمه کوایف وحوادث دنیاراجمشیدپادشاه ایران درآن جام میدیده این جام راجام جهان نماه، جام جهان بین، جام گیتی ارا وجام کیخسرومیگفتند. ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازقلب تنویرشده عارف است که درآن مقامات قطب، غوث، وبالاترازآن میبینند. حافظ میفرماید:   گفتم این جام جهان بین بتوکی دادحکیم  - گفت آنروزکه این گنبدمینامیکرد زملک تاملکوتش حجاب بردارند  -  کسیکه خدمت جام جهان نمابکند   20.  جرعه: درلغت بمعنی به آشام خوردن، اندک اندک آشامیدن وآن مقدارازآب یامایع دیگرکه یک باریایک دفعه آشامند. ودر اصطلاح اهل تصوف کنایه ازروح وجان است. حافظ چنین میفرماید:   آنچه سکندرطلب کردوندادش روزگار  -  جرعه بوداززلال جام جان افزای تو   21.  جریده: درلغت بمعنی شاخه نخل، شاخه بی برگ، دسته وجماعتی بدون رجاله، عده سواربیدون پیاده، بقیه مال ونیزبمعنی صحیفه، یادگارنامه وروزنامه است. ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازتنها، مجرد، خالی ازتعلقات مادی ودنیوی وبکسی اطلاق میشودکه درراه سیروسلوک ازهمه موانع وعوایق گذشته وتنهابه حق میاندیشد. درین مورد حافظ چنین میسراید: هرگزنیمردآنکه دلش زنده شد به عشق   - ثبت است برجریده عالم دوام ما جریده روکه گذرگاه عافیت تنگ است  -  پیاله گیرکه عمرعزیزبی بدل است   22.  جلوه:  درلغت بمعنی آشکارکردن، ظاهرکردن، نمایش دادن ونمودن خودرابکسی.  ودراصطلاح اهل تصوف وعرفان عبارت است ازتابش انوارالهی بردل عارف، جلوه انوارالهی راگویند که بردل سالک عارف ساطع گرددواوراواله وشیدا کند. عالم وآدم همه جلوات انوارحق تعالی میباشند. وهمه ازاشعه وپرتوی ازنوروجودندکه درمرتبه تفصیل بطورمختلف نمودارگردیده اند. مغربی چنین میفرماید: رویت ازپی جلوه گری آئینه ساخت  -  آن آئینه رانام نهادآدم وحوا حسن رخ خودرابهمه روی دراودید  -  زان روی شداوآئینه جمله اسما   23.  جمال: درلغت بمعنی زیباشدن، نیکوصورت شدن، نیکوسیرت شدن، حسن صورت، زیبائی، خوشکلی وخوبی است ودراصطلاح اهل تصوف ظاهرکردن معشوق ازجهت استغنای ازعاشق ونیزبمعنی اوصاف  لطف ورحمت خداوند"ج" است. شاه نعمت الله ولی میفرماید: جمال تجلی حق است بوجه حق برای حق وجمال مطلق راجلال است واین قهاریت جمال است درهرجمال جلال دارد وهرجلال اوراجمالیست. لاهیجی میفرماید: هرنقش خیال که مرادرنظرآید   -   حسن وجمال وجلال بنماید   آن یکی مینالدازبیم فصال این یکی مینازدبه امیدوصال بیچاره کسی که نه نام شنودونه ازجمال اوخبردارد. شیخ محمودشبستری میفرماید: تجلی گه جمال وگه جلال است  -  رخ وزلف آن معانی رامثال است   لاهیجی چنین شرح میدهد: یعنی تجلی وظهورحق جمال وجلال میباشد. تجلی جمال است که مستلزم لطف ورحمت وقرب میباشدوجلال آنکه موجب قهروغضب وبعُدباشد وبه حقیقت هرجمالی مستلزم جلالی است. ودرپس پرده هرجلال نیزجمالی است زیراکه جلال احتجاب حق است وحجاب، عزت وکبریائی ازعباده تاهیچ کس اورابه حقیقت وهویت چنانچه که هست نشناسد که(سبحانک ماعرفناک حق معرفتک) (وماقدروالله حق قدره) وجمال تجلی حق است بوجه وحقیقت خودآیدبرای ذات خودپس جمال مطلق راجلالی باشد وآن قهاریت حق است مرجمیع اشیارابه افنادرتجلی وجه مطلق واین مرتبه علوی جمال است واین جمال رادنیوی است. که به آن به اشیانزدیک میگرددوآن دنوظهوجمال مطلق است. بصور جمیع اشیاواین دنو جمال رانیزجلال است وآن احتجاب به جمال مطلق است به تعینات اکوان. جمالک فی کل الحقایق سایر.لیس له الاجلالک ساتر. 24.  چشم: درلغت بمعنی عضوبدن انسان وحیوان که به آن چیزها رامیبیندوشکل ورنگ، حجم وفاصله های اشیارادرمیابندد عضواصلی حس باصره درانسان وحیوان ودراصطلاح اهل تصوف اشاره است به شهودحق مرعیان واستعدادات ایشان راآن شهودمعبربه صفت بصرمیگردد. ودراصطلاحات صوفیه است که چشم جمال راگویندونیزصفت بصرالهی رابازدر شهرگلشن رازاست. که بیماری ومستی که ازبدوفراق وپنداری خودی روی نموده وازمشاهده جمال جانان عاشقان دلسوخته میداردوهمه آثارچشم پرکرشمه اوست. چنانچه شبستری گوید:   نگرکزچشم شاهدچیست پیدا – رعایت کن لوازم رابدآنجا زچشمش خاست بیماری ومستی  -  زلعلش نیستی درتحت هستی زچشم اوست دلهامست ومخمور  -  زلعل اوست جانها جمله مستور زچشم اوهمه دلهاجگرخوار -  لب لعلش شفای جان بیمار به چشمش گرچه عالم درنیاید  -  لبش هرساعتی لطف عنایت    25.  حاجب: درلغت بمعنی بواب، پرده دار، دربان، بیشتر به پرده دار ودربان سرای امیراطلاق میشود. حجاب وحجبه جمع آنست ونیزحاجب بمعنی مانع وحایل وبازدارنده وآنچه مانع دیدن چیزی شود. ودراصطلاح اهل تصوف وعرفان حایل بین حق وعبدومانع ازسیروسلوک است موانع دریافت حقایق تعلق خاطربه عالم ماده وبالاخره هرپوشش راکه مانع سیروسلوک ووصول باشدحاجب گویندوگاه برخاصان درگاه اطلاق میشود.درین مورد مولانا درمثنوی میفرماید:      حاجبان این صوفیانند ای پسر     -     ساده وآزاده وافگنده سر سینه ها صیقل زده ازذکروفکر   -   تاپذیردآئینه دل نقش بکر    همچنان حافظ چنین فرموده است:    به حاجب درخلوت سرای یاربگو   -    فلان زگوشه نشینان خاک درگه ماست   26.  حلاج: درلغت بمعنی کسیکه بادستگاه مخصوص پنبه راازپنبه دانه جدا کند، کسیکه پنبه رابا کمان میزند وپنبه زن ودراصطلاح اهل تصوف اشاره است به شهرت مکمل حسین بن منصور حلاج صوفی مشهوروپرآوازه بغداد. 27.  خال: درلغت بمعنی نقطه سیاه یالکه که روی پوست بدن یاچیزی دیگرظاهرشودودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازنقطه وحدت حقیقی است ازجهت خفا، ظلمت معصیت است که میان انوارطاعت بودچون نیک اندک بودخال گویند. 28.  خانقاه: درلغت بمعنی خانقه، خانگاه، محل اجتماع درویشان، جائیکه مشایخ ودرویشان درآن به سربرندوعبادت کنندودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازجای است که صوفیان وسالکان جمع شوندمجلس ذکروانس تشکیل دهند یابه عبادت وریاضت به پردازند. ساختمان خانقاه ازقرن چهارم هجری درکشورهای اسلامی آغازشده است. محل که درویشان ومرشدان درآن سکونت کنندورسوم وآداب تصوف رااجرانمایند. شبستری فرموده است:       روددرخانقه مست شبانه   -   کندافسوس صوفی رافسانه       ولاهیجی چنین شرح میدهد: کامل چون بواسطه اطلاق ذاتی که داردباهمه مقیدات مجتمع میگرددمیفرماید که (روددر خانقه مست شبانه) یعنی درخانقاه که منزل سالکان سلک طریقت است چون آن کامل مست می شبانه شهودجمال مطلق که دربزم هویت غیب نوشیده است دررودشبانه درجهت فرموده که درمرتبه هویت غیب ادراک وشعورراه نیست افسوس احوال صوفیان خوائق راهمه فسانه وبیهوده وباطل سازدچه نسبت باکمال کامل، احوال صوفیان که درمقام سیرالی الله ومع الله ومقام تلوینندوصاحب انوارواطواروتجلی افعالی اندکه مانندافسوس است وهرآئینه که آن همه درجنب ظهورکمال صاحب زمان فسانه، باطل وبیهوده خواهدبود. 29.  خرابات: درلغت بمعنی میخانه، میکده، اصل آن درعربی خرابات جمع خربه بمعنی ویرانه است. درفارسی بمعنی مفردجای رامیگویند که رندان درآن جابه عیش ونوش سرگرم شوند. درقدیم خانه های راکه دارای وسایل عیش، عشرت محل باده پیمائی وعشق ورزی باکنیزکان بودخرابات میگفتندو مرکز فسق وفساد، فاحشه خانه، محل که درآن شیره تریاک وغیره کشند، شیرکش خانه ودراصطلاح اهل تصوف عبارت است ازمقام ومرتبه نابودی عادات نفسانی، خوی حیوانی، محل کسب اخلاق ملکوتی، جائیکه عارفان وسالکان ازقیدعادات وحالاتی نفسانی رهائی بافته ازباده وحدت سرمست شوندوخراباتی مردکامل راگویندکه به معارف الهی دست یافته باشد. جای مرتبه بی اعتنائی به رسوم وعادات. این اصطلاح درشعرفارسی ازطرف قلندریه رسوخ کرده است. خرابات مغان: مقام است که وصل واتصال واصلان الله "ج" راازباده وحدت سرمست کندودرین موردحافظ میفرماید: قدم منه به خرابات جزبه شرطادب   -    که ساکنان درش محرمان پادشه اند شبستری چنین میفرماید: خراباتی شدن ازخودرهائی است  -   خودی کفراست اگرخودپارسائی است نشانی داده اندت ازخرابات    -    که التوحیداسقاط الاضافات خرابات ازجهانی بی مثالی است  -  مقام عاشقان لاابالی است خرابات آشیان مرغ جان است  -   خرابات آستان لامکان است خراباتی خراب اندرخراب است  -   که درصحرای اوعالم سراب است خرباتی است بی حدونهایت   -    نه آغازش کسی دیده نه غایت اگرصدسال دروی می شتابی   -    نه خودراونه کس رابازیابی   30.  خرقه: درلغت بمعنی تکه ازپارچه، پاره لباس، جامه که ازتکه های گوناگون دوخته شده باشد. جبه درویشان که آسترآن پوست گوسفندیاخزیاسنجاب است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازجبه مخصوص صوفیان ودرویشان است. هرگاه درعالم تصوف صوفی همه اصول طریقت راموافق ارشادپیررعایت کند وازعهده برآیددرحضور جمع باآداب مخصوص ازدست پیرخرقه میپوشد. خرقه ازکسی داشتن کنایه ازآنست که صوفی ازکدام پیرومرشدپیروی میکرده ومریدکه بوده وخرقه ازدست کدام مرشدپوشیده است. خرقه تهی کردن، مردن وفوت کردن است. 31.  خط: درلغت بمعنی اثرقلم درروی کاغذیاچیزی دیگرنوشته راه است ودرمیان آنچه دونقطه رااتصال دهدخطوط جمع آنست ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازتعیینات عالم ارواح که اقرب مراتب وجوداست عالم کبریائی. شبستری میفرماید:   رخ اینجامظهرحسن خدائیست   -   مرادازخط جناب کبریائیست   لاهیجی چنین شرح میدهد:  یعنی مرادازخط جناب کبریائی است که عالم ارواح مجرده است که اقرب مراتب وجوداست بامرتبه غیب هویت وجناب به فتح جیم کناره سرای است وجائیکه به محله قریب باشد وبه مرتبه اطلاق که مقام شاهد ذات است. ازعالم ارواح هیچ مرتبه اقرب نیست پس کناره سرای عظمت وکبریای ذات عالم غیب ارواح باشد. 32.  خم: درلغت بمعنی کج ضدراست پیج وتاب، چین وشکن درزلف وگیسو، کمندوامثال آنها، خم اندرخم، پیج درپیچ، شکن درشکن ونیزخم بمعنی طاق ایوان وعمارات است. ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازموقف است. 33.  خُم: درلغت بمعنی ظرف سفالی بزرگ است که درآن آب، سرکه، شراب یاچیزی دیگری بریزند ودراصطلاح اهل تصوف نگاه به قول شبستری که فرموده است: یکی دیگرفروبرده به یک بار   - خُم وخُمخانه وساقی ومیخوار ولاهیجی چنین فرموده است: خُم عبارت ازاعیان کثرات است وخمخانه مرتبه علم وامتیازاسماواعیان ازیکدیگر. حافظ میفرماید: بهشت عدن اگرخواهی بیابامابه میخانه   -  که ازپای خُمت روزی به حوض کوثراندازیم 34.  خَمار:  درلغت بمعنی می فروش، شراب فروش وباده فروش است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازپیرکامل ومرشدواصل است. حافظ میفرماید: گرمریدراه عشقی فکربدنامی مکن   -   شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمارداست 35.  خُمار:  درلغت بمعنی دردسروکسالتی که پس ازبرطرف شدن کیف شراب درانسان پیداشودوحالتی بعدازمستی است ودراصطلاح اهل تصوف حالتی بعدازبرطرف شدن سکرومستی، احوال روحانی واحساس خستگی به علت بیرون آمدن ازهمان حال بیخودی است . 36.  خُمخانه: درلغت بمعنی خانه یاسردابیکه خمهای شراب رادرآنجا بگذارند، جائیکه شراب بیندازند، میکده، خمکده وخمستان است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازقلب عارف، عالم تجلیات که درقلب است ومهبط غلبات عشق. شبستری فرموده است: همه عالم چویک خمخانه اوست   -   دل هرذره پیمانه اوست     لاهیجی چنین وضاحت میدهد: وازنگاه تصوف وعرفان خمخانه عبارت ازمجموعه عالم غیب وشهادت است. یعنی تمام عالم هستی بمنزله یک خمخانه است که پرازشراب هستی حق ودل هرذره کائینات پیمانه شراب است. حافظ میفرماید: بیا ای شیخ وازخمخانه ما  -   شرابی خورکه درکوثرنباشد 37.  خَم زلف: درلغت بمعنی پیچ وتاب گیسواست ودراصطلاح اهل تصوف وعرفان عبارت ازاسرارالهی است، ودرین موردحافظ چنین اشاره کرده است: جان علوی هوس چاه زنخدان توداشت    -     دست درحلقه آن زلف خم اندرخم زد 38.  خلوت: درلغت بمعنی جای تنها وخالی است ودراصطلاح اهل تصوف مجموعه است ازمخالفات نفس وریاضیات ازکاستن خوراک وخواب وروزه گرفتن وکم سخن گفتن وترک فحا لطت بامردم ومداومت ذکرخداونفی خواطرو محادثه سرباحق چنانکه غیرمجال نیابدوجای خالی ازاغیاراست. ابن عربی آن راخروج بنده ازخلوت بادارابودن صفات الهی دانسته وچنین بیان میدارد: خلوت گفتگوی رازاست باحق به نحویکه جزحق رانبیندواین حقیقت خلوت ومعنای آنست اما صورت آن چیزی است که بخدابزرگ روی آورد. جافظ درین باره اشاره کرده: خلوت گزیده رابه تماشاه چه حاجت است   -   چون کوی دوست است به صحرا چه حاجت است 39.  دُرد: درلغت بمعنی دردی، لای، شراب آنچه که ازمایعات خصوصاًشراب که ته نشین شودودرته ظرف جابگیرد ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازفیض است بعدازطی مراحل نزول ازعالم ارواح مقدسه به عالم اجسام میرسد. شبستری میفرماید: ملائیک خورده صاف ازکوزه پاک   -    به جرعه ریخته دردی بدین خاک یعنی ملائیک وفرشتگان ازآن می محبت آنچه صاف است ازکوزه پاک خورده ونوش کردند. صاف اشاره به آنست که فیض پاک ازمبدافیاض فایض میگردداول ارواح مقدسه که ملائیکه اندبواسطه عدم وسایط وقلیت وسایط میرسدوازآنجا به عرش واجسام فلکی دیگربه عناصرودیگرموالید. سپس هرآئینه صاف وراوق آن می خواهدبودکه ملائیکه نوشیده اندوکوزه پاک اشعاربرآنست که چون ملائیکه ارواح مجرده اند. حقیقت وتعیین ایشان پیمانه آن شراب است ازسوادوکدورات صفات طبعی معرااست"به جرعه ریخته دردی بدین خاک" یعنی بریک نوشیدن وبازخوردن آن می دردی اورابدین خاک تیره ظلمانی ریختند. والارض من کاس الکرام نصیب همچنین شبستری میفرماید: زبوی جرعه کافتادبرخاک    -    برآمدآدمی تاشدبرافلاک حافظ چنین شرح داده است: برنیامدازتمنای لبت کامم هنوز   -   برامیدجام لعلت دردی آشامم هنوز 40.  دلق: درلغت بمعنی خرقه، پوستین، جامه درویشی، لباس ژنده ومرقع که درویشان به تن میکنند. نوع پشمینه که درویشان پوشند، جامه مرقع صوفیان. ودراصطلاح اهل تصوف عبارت اززاهد، گوشه نشین وقلندراست. 41.  دولت: درلغت بمعنی آنچه که درگردش زمان ونوبت ازیکی بدیگری برسد، گردش نیکی به سودکسی، دارائی، ثروت ومال است. ودراصطلاح اهل سیاست زمان سلطنت وحکومت بریک کشور، هیئت وزیران، نخست وزیرو وزیران او. ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازاتفاق حسن وآن عنایت ازلی است. درین موردحافظ چنین گفته است: درازل هرکو به فیض دولت ارزانی بود  -   تاابدجام مرادش همدم جانی بود حافظ ازدست مده دولت این کشتی نوح  -  ورنه توفان حوادث ببردبنیادت 42.  دَیر: درلغت بمعنی صومعه، جائیکه راهبان درآن اقامت کنندوبه گوشه گیری وعبادت به پردازند. محل که راهبان مسیحی درآن اقامت کنند وبه عبادت بپردازند، صومعه ودراصطلاح اهل تصوف رباط وکنایه ازجهان مادی است. حافظ درین موردفرموده است: من ملک بودم وفردوس برین جایم بود   -    آدم آورددرین دیرخراب آبادم 43.  دیرمغان: درلغت بمعنی آتشکده، عبادتگاه زردشتیان، معبدزردشتیان ودراصطلاح اهل تصوف مجلس عرفا واولیا است، خواجه خافظ درین موردچنین فرموده: دلم زصومعه بگرفت خرقه سالوس   -   کجاست دیرمغان وشراب ناب کجا دردیرمغان آمد یارم قدحی دردست   -    مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست 44.   رباط: درلغت بمعنی رشته، بند آنچه که باآن چیزی رابه چیزی دیگرببندندوپیونددهندآنچه که باآن اسپ واستر راببندند، اسبان بسته شده درطویله، ریشه ها وپی های که استخوان های بدن رابهم اتصال وپیوندمیدهد، زردپی ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازمحل مانندزاویه، خانقا که صوفیان وطلاب فقیردرآن سکناگزینند وکنایه ازدنیای فانی است. درین موردحافظ چنین سروده است: ازاین رباط دودرچون ضرورتست ورحیل    -   رواق طاق معیشیت چه سربلندوچه پست 45.  رُخ: درلغت بمعنی هریک ازدوبخش برجستگی صورت، خد، رخان، رخسار وچهره عارض است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازظهورتجلی جمالی است که سبب وجودعیان عالم وظهوراسما حق است وبس هم چنین درین باره حافظ سروده است: مردم دیده ماجز برخت ناظرنیست   -    دل سرگشته ما غیرتراذاکرنیست اشکم احرام طواف حرمت میبندد    -   گرچه ازخون دل ریش دمی طاهرنیست   لاهیجی گوید: رخ اشاره به نقطه وحدت منحیث هی هی است که شامل خفاوظهورومکنون وبروزن میباشدونیزگوید: مراد ازرخ صفات لطف الهی واززلف صفات قهر الهی است. همچنان شبستری میگوید: رخ اینجامظهرحسن خدائیست   -    مرادازخط جناب کبریائیت   هموگوید: رخ اشاره به ذات الهی به اعتبارظهورکثرت اسمائی وصفاتی است. ومغربی میفرماید: ای جمله جهان دررخ جان بخش توپیدا    -    وی روی تودرآئینه کون هویدا تاشاهدحسن تودرآئینه نظرکرد    -    عکس رخ تودیدوشدواله وشیدا هرلحظه رخت دادجمال رخ خودرا   -   بردیده خودجلوه به صدکسوت زیبا شبستری گوید: صفات حق تعالی لطف وقهراست   -   رخ وزلف بتان رازان دوبهراست 46.  رقص: درلغت بمعنی جنبیدن، پاکوفتن، حرکات موزون کردن به آهنگ موسیقی، پایکوبی، رقص شتری ورقص که ازروی رسم وقاعده نباشدوحرکات ناموزون است ودراصطلاح اهل تصوف حرکات منظم وموزون درسماع است. 47.  رِند: درلغت بمعنی زیرک، زرنگ، حیله گر، بیباک وبی قیدآنکه باهوشیاری وتیزبینی به اسراردیگران پی برد ودراصطلاح اهل تصوف آنکه درباطن پاکتروپرهیزگارترازصورت ظاهرباشد، کسیکه تظاهربه عملی یاحالتی درخورملامت کندودرباطن شایان ستایش باشد. آنکه شراب نیستی دهد ونقدهستی سالک بستاند، آنکه اوصاف ونعوت واحکام وکثرات وتعینات مبراگشته برنده محووفناراازخوددورساخته وتقید به هیچ قیدنداردبه جز الله "ج". درین موردحافظ چنین گوید: عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت   -   که گناه دیگران برتونخواهندنوشت درخرقه چوآتش زدی ای عارف سالک  -   جهدی کن وسرحلقه پیران جهان باش   48.  رهبان: درلغت بمعنی راهب، پارساوعابد، نصارای، دیرنشین وکسیکه دردیربه سرببردوبه عبادت مشغول باشد ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازرهبان جمع راهب عزلت گزیده گان مسیحی راگویندکه به زهدودوری ازخلق روزگارمیگذراننددرین باره عطار چنین سروده است: رهبان دیرراسبب عاشقی چه بود    -   کوروی رازدیربه خلقان نمی نمود انصاری میفرماید: مصطفی رهبان شریعت است عنوان حقیقت است قرآن دلهای عدت است وجهان به تصرف مصطفی کل کمال است وجمله جمال. 49.  زاهد: درلغت بمعنی پارسا، پرهیزگار وکسیکه دنیارابرای آخرت ترک گویدوبه عبادت به پردازدونیزبمعنی تنگخوودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازروی گرداننده ازدنیاوبهره های دنیوی است. زاهدی چیست ؟ ترک بدگفتن  -   عاشقی چیست؟ ترک خودگفتن وگفته اند: الزاهدالذی یقیم زهده بفعله والمتزهدالذی یقیم زهده بلسانه، همچنین حافظ چنین گوید: زاهدظاهرپرست ازحال ما آگاه نیست    -   درحق ماهرچه گویدجای هیچ اکراه نیست درطریقت هرچه پیش سالک آیدخیراوست   -   درصراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست 50.  زجاجه: درلغت بمعنی شیشه، ظرف شیشه وپیاله بلوری است ودراصطلاح اهل تصوف اشاره است به ایه 35 سوره مبارکه نور(الله نورالسموات والارض مثل نوره کمشکوته فیهامصباح المصباح فی زجاجه) اشاره است بدل ومصباح اشاره است به روح مجردوشجره نفس ومشکوات بدن ازنظرابن عربی زجاجه روح خیالی است که ازکدورات ملکات پست وصفات زشت صفاوجلایافته ودارای استعداداقتباس انوارالهی ازآفتاب تجلی حق میباشد که ازشرق عالم ارواح باشد وازغرب عالم اشباح. ومصباح مجردودرختیکه ازآبگینه برافروخته شده همانندستاره درخشان است که آنرا نفس قدسیه نامندوچراغدان رابدن گویند. قلب مومن است که آئینه تمام نماست. درین مورد شبستری چنین فرموده است: شراب اینجا، زجاجه، شمع ومصباح   -   بودشاهد، فروغ نورارواح     لاهیجی چنین شرح میدهد: یعنی شراب درین محل که بیان حالات ارباب کمال میرودزجاجه است. زجاجه آن صورمنتظار حسیه اند که حق درعالم مثال که بررخ غیب وشهادت وصورت معنی است ازبرای تانیس سالک مبتدی که هنوزبه مرتبه شهودجمال مطلق نرسیده است، به آن صور ظاهرمیگرددواین راتجلیات افعالی نامندزیراکه حق بصوراسباب ظاهرشده است واین تجلی رادراصطلاح صوفیه تانیس مینامند وشمع آن مصباح ونورتجلی است که درصورت زجاجه ظهور نموده است چه زجاجه وقایه مصباح است وشاهدفروغ وروشنی نورارواح است یعنی فروغ نورتجلی است که مخصوص ارواح طیبه است واین راتجلی نوری میخوانندومرتبه این اعلی ازتآسیس است. 51.  زلف: درلغت بمعنی گیسو، موی سر وموهای جلوسروبناگوش. شبستری ازلحاظ تصوف چنین میسراید: حدیث زلف جانان بس درازاست   -    چه شایدگفت ازآن کانجای رازاست لاهیجی چنین وضاحت میدهد: یعنی سخن زلف جانان بس دورودرازاست، که درضبط وحصرنمیآددرازی زلف اشارت به عدم انحصارموجودات وکثرات وتعیینات است ووجه شبیه میان زلف وتعیینات آنست که چنانچه زلف پرده روی محبوب است، هرتعینی ازتعیینات، حجاب ونقاب واحدحقیقی است ودرنقاب تعیینات وتشخصات کثرات اشیاآن حقیقت واحدمختفی ومتستر است وازاغرب احکام ظهورات الهی یکی اینست که بصورت هرچه ظاهرگشته هم درآن مخفی است که (سبحان من ظهرفی بطونه فی ظهوره) وبیان آن درازی وشرح خصوصیات هرتعیینی که میتوان نمودوکجادرحدحصرمیآیدوچه میشاد گفت وآن جای رازواخفااست نه اظهار، چه ابرازآن اسرارناگاه منجربه فتنه وپریشانی وسرگردانی وطن وانکارمیگرددشعر: سخن زلف مشوش بگذار   -   دل ازین شیفته ترنتوان کرد ابتلائیست درین کارمرا   -    که ازان هیچ خبرنتوان کرد چون احکام کثرات تعیینات است که مانع مشاهده جمال معشوق میگرددکه فرمود: مپرس ازمن حدیث زلف وپرچین  -   مجنبانیدزنجیرمجانین سنائی میفرماید: زلف راشانه زدی بازچه رسم اوردی   - کفردرهم شده راپرده ایمان کردن ای گل باغ الهی زکه آموخته ای   -   دیده هارابدوررخسارگلستان کردن درازی زلف جانان اشاره به عدم انحصار موجودات وکثرات وتعیینات است چنانچه زلف پرده روی محبوب است هرتعیین وتعیینات حجاب ونقاب وجه حقیقی است. سنائی میفرماید: چیست آن زلف برآنروی پریشان کردن   -   طرف گلزاربه زیرگله پنهان کردن عطارمیفرماید: زلف پریشانش به یک تارموی   -   جمله اسلام پریشان کند لیک زعکس رخ اوذره   -    بت کده هاجمله پرایمان کند 52.  زنار: درلغت بمعنی کمربند، کمربندیکه مسیحیان ذمی به حکم مسلمانان به کمرخودبسته میکنندتاازمسلمانان طور جداگانه شناخته شوند، نواریاگردن بندیکه نصاری باصلیب کوچکی به گردن خودآویزان میکنندودرصطلاح محققین صوفیه زنارمطلقاعلامت ونشانه خدمت گذاری است وبس، چون درسابقه تاریخی زنارنظراندازیم معلوم است که زناربستن زردشتیان برای خدمت به آتشکده وزناربستن مسیحیان برای خدمت به کلیسابوده پس اصل وضع زناربرای مطلق خدمت گذاری است وصوفیه هم مراد ازعقدزنارخدمت وکمربستن وتعهدووفاداری درراه عشق وعرفان وبنده گی خالص وبی ریارامنظوردارند. شیخ محمودشبستری چه زیباوبرجا سروده است: نظرکردم به دیدم اصل هرکار   -   نشان خدمت آمدعقدزنار همچنان حافظ میفرماید: وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیر  -   ذکرتسبیح ملک درحلقه زنارداشت 53.  سبکباران: درلغت بمعنی کسانیکه بارسبک داشته باشند، حیوانات بارکش که بارشان سبک باشد، اشخاص فارغ وآسوده، بی خیال ومجرد مقابل گرانبارودراصطلاح اهل تصوف ادراک روحی ومعنوی است منظورازسبکباران دوگروه یایکی ازدوگروه اراده است. 1 – آنانیکه به دریای حیرت افزای تصوف وعرفان غوطه ورشدن درطلاطم امواج خطرناک آن درنیامده وازآن کاملا بی خبر وسبک دوش وبی خیال اند و به مزایای معارف ومواجد آن پی نبرده اند. 2 – آنانیکه به یک جذبه بهدف نایل آمده اند که گویا دریای معرفت را به یک جذبه روحی طی کرده اند. درین باره حافظ فرموده است: شب تاریک بیم موج گردابی چنین هایل   -   کجا دانندحال ما سبکباران وساحلها اززبان سوسن آزاده ام آمدبگوش    -   کاندرین دیرکهن کارسبکباران خوش است 54.  ساغر: درلغت بمعنی جام وپیاله شراب خوری، پیاله شراب خوری، ظرف مایعات ودراصطلاح اهل تصوف چیزیکه در آن مشاهده انوار غیبی وادراک معانی کنندودل عارف است، مطلق سکر وشوق است. درین مورد حافظ چنین فرموده است: شکرایزدکه میان من واوصلح فتاد  -    صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند ارغوانی ساغری ازشهررندان بهردل  -   دارواندردرددل دائیم به درمانگاه زلف 55.  ساقی: درلغت بمعنی آب دهنده، کسیکه آب یاشراب به دیگری میدهدودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازفیض رساننده، ترغیب کننده که به کشف رموزوبیان حقایق دلهای عارفان رامعمورداردپیرکامل ، مرشد مکمل، صورجمالیه که ازدیدن آن سالک راخماری ومستی حق پیداشودحق تعالی که شراب عشق ومحبت به عاشقان خوددهدایشان رامحووفانی گرداند. درین موردحافظ چنین سروده است: الایا ایهاالساقی ادرکاساًوناولها   -  که عشق اسان نموداول ولی افتادمشکلها وهم چنین شبستری میفرماید: شراب خورزجام وجه باقی   -   سقاهم ربهم اوراست ساقی وسقاهم ربهم سرچشمه بحرشراب   -    جام شراباًطهوراً اندازبه ساغرگاه دل وسقاهم ربهم شراباً طهوراً(وپروردگاشان ازشرابپاکیزه سیراب شان سازد) = قرآنکریم سوره 76 آیه 21 56.  سماع: درلغت بمعنی شنیدن، شنودن، شنوائی وبمعنی آوازخوش، غنا وسروداست ودراصطلاح اهل تصوف عبارت است ازآوازخوانی، پایکوبی ودست افشانی، وجد، سروروشرکت دسته جمعی درترانه خوانی وپایکوبی. شیخ شبستری میفرماید: سماع جان نه آخرصوت وحرف است   -   که درهرپرده سرشگرف است لاهیجی میفرماید: یعنی سماع جان وروح اهل حال وارباب کمال نه آخرازهمین صوت وحرف است که ازمطرب میشنوندزیرا که درهرپرده وآهنگی سرازاسراروحال ازاحوال نهفته وپنهان است وآن ابکاراسرارجزازبرای محرمان خاص پرده ازرخ برنمی اندازدوخودرابه هرنا اهل نمی نمایندونه آنست که هرکه سماع کند ودستی به هوای نفس افشاندوچرخی زنداهل آن اسراراست. هرگدای کی شودمردسماع  -  پاکبازان رابوددردسماع مجلس خاص است جای عام نیست  -  پخته بایدکه کارخام نیست خوب گفتندآن خداوندان حال  -   نیست نفس مرده را این فی حلال برسماع راست هرتن چیرنیست   -   طعمه هرمرغکی انجیرنیست مطرب چوپرده ساخت که درپرده سماع   - براهل وجدحال درهای وهوبه بست درحلقه سماع که دریای حالت است  -   ازآتش سماع دل بیقرارکو؟ دررقص ودرسماع زهستی فناشده  -   اندرهوای دوست دلی زهره دارکو؟ یارماچون گیردآغازسماع   -   قدسیان درعرش دست افشان کنند   ابن عربی درتعریف وشناخت سماع ودرقالب اشعاری چنین گوید: خذهاالیک نصیحیه من مشفق   -   لیس السماع سوای السماع مطلق واحذرمن التقیدفیه فانه   - قول یفندعندکل محقق والله یسمع مایقول عبیده   -   من فسماعه بتحقیق فاالسمع اشرف تحقیق عارف   -   بتعلق والتحقق وتخلق یعنی نصیحتی ازشخص مهربان به پذیر   -   سماع جزسماع مطلق نیست وازسماع مقیدبه پرهیز    -    زیراکه آن گفتاراست که درنزدهرمحققی   باطل ونادرست است خداوند گفتاربنده گانش را میشنود پس سماعش محقق وثابت است که خودبرسه قسم است: 1 – تعلقی  2 – تحققی  3 – تخلقی  که ابن عربی درشرح خودآن راعبارت از سماع طبیعی، روحانی والهی دانسته است. امام محمد غزالی درکیمیاسعادت دراصل هشتم دوباب مستقل درین مضمون اختصاص داده وچنین میفرماید: بدانکه ایزدتعالی راسر است دردل آدمی که آن دروی هم چنان پوشیده است که آتش درآهن وچنانکه بزخم سنگ برآهن آن سرآتش آشکاراگردد وبه صحراافتدهمچنین سماع آوازخوشی وموزون آن گوهرآدمی رابه جنباندودروی چیزی پدیدآردبی آنکه آدمی رادرآن اختیاری باشدبه سبب آن مناسبت است که گوهردل آدمی راباعالم علوی که عالم ارواح است گویند. سماع ای برادربگویم که چیست   -   اگرمستمع رابدانم که کیست گرازاوج معنی پردطیراو   -  فرشته فروماندازسیراو اگرمردلهواست وبازی ولاغ   -   قوی ترشوددیوش ازدماغ سامع ارجوینده شدواعظ شودگونیده تر  -   سبزه ازباران اردی رونق دیگرگرفت "خادم"   بزرگان عرفان چون غزالی، سعدی، مولانا، شبستری، حافظ وغیره سماع رابدوبخش منقسم کرده ونامهای سماع راست وچپ رابرآن نهاده اندکه سماع راست رانیک وپسندیده ودرراه رسیدن به مقصودمفیدوموثرمیدانندواما سماع چپ راکه مردان بازی ولاغ اهل آن اندزشت وحرام میدانند. 57.  شاهد: درلغت بمعنی ادای شهادت کننده، گواهی دهنده، کسیکه امری یاواقعه رابه چشم خوددیده باشد وگواهی بدهد. حاضردرامرمجلس، شهودویااشهادجمع آنست. درادبیات جمله یاعبارتی ازنثریانظم راگویندکه برای اثبات معنی یاکلام یاموضوع بیاورنددرفارسی بمعنی معشوق ومحبوب ومردیازن خوب رونیزمیگویندورداصطلاح اهل تصوف عبارت ازاثریست که مشاهده درقلب ایجادمیکندوآن مطابق است باحقیقت آنچه که ازصورت مشهودبرقلب ظاهرمیشودودراصطلاح قوم عبارت است ازآنچه دردل آدمی حضورداشته ویادآن دردل غلبه داشته باشد. پس اگر علم دردل غالب بودشاهدعلم است واگروجه غلبه کندشاهدوجه است اگرحق چیره شودشاهدحق است وازنظر حافظ شاهدعبارتست ازآنچه که براثرمشاهده یابه طریق وجدیاحال یاتجلی یاشهوددردل حاضرشود. زمن بنوش ودل درشاهدبند   -   که حسنش بسته زیورنباشد شیخ محمودشبستری میفرماید: زشاهدبردل موسی شررشد  -   شرابش آتش وشمعش شجرشد لاهیجی شرح میدهد: یعنی زشاهدکه فروغ وروشنی نورتجلی است بردل موسی پیامبرشررشد. شراب وشمع جان آن نوراسراراست  -   ولی شاهدهمان آیات کبرای است 58.  شب: درلغت بمعنی زمان ازغروب آفتاب تاطلوع آن که هواتیره وتاراست وآن نصف شبانه روزاست ودراصطلاح اهل تصوف کنایه ازعلم غیب وگاه عالم جبروت است. حافظ درین موردچنین میفرماید: ماشب روان که درشب خلوت سفرکنیم  -    درتاج خسروان به حقارت نظرکنیم عیان ثابته رانیزبه اعتبارظلمت عدمیت شب گویندچنانکه مرادازشب بشریت مرتبه اعیان ثابته است، تاریکی شب ظلمت ممکنات است ازجهت آنکه ممکنات ظل اندونمودازتکثرات وتجلیات حق. خواجه انصاری چنین میفرماید: هنوزبشریت را وجودنبودکه آفتاب نبوت اوسماسموخودداستوارداشت که فرمود: کنت نبیاً وآدم بین الماوالطین. اما مرتبه واحدیت راشب دیجورگویند. خواجه انصاری باردیگرمیفرماید: پاکی وبی عیبی خدای را که روشنائی روزراازشب دیجوربرآوردوتاریکی شب دیجور ازروشنائی روزپدیدکردازاین عجب ترکه روشنائی دانائی درنقطه سیاهی خون دل نهادوروشنائی بینائی درنقطه سیاهی چشم نهادتابدانی که قادرباکمال بخشنده بافضل وافضال این روزروشن نشان عهد دل است وآن شب تاریک مثال روزگار محنت. ای کسانیکه اندرروشنائی روزدولت آرام دارید ایمن مباشد که تاریکی شب محنت براثراست همین است احوال گهی شب قبض وگاه روزبسط اندرشب قبض هیبت ودهشت وباروزانس ورحمت ودرحال قبض بنده همه زاریدن است وخواهش ازدل ریش درحال بسط همه نازیدن است. مرادازشب روشن درسخنان شبستری: ذات احدیت است که ازجهت بی رنگی وبی تعینی به شب تشبیه شده است، زیراکه درشب ادراک چیزی نمیتوان کرد. دربین مرتبه ذات نیزمرتبه فنای مظاهراست ادراک شعورنمینمایدزیراکه ذات بی ملاحظه نسبت مدرک نمیشودودرین مرتبه نسبت وقیودهمه محواست اما روشن ازآن روی که حق فی نفس الامربه خودروشن است وچیزی ازاو نورگیرد. شبستری میفرماید: چه میگویم که هست این نکته باریک  -   شب روشن میان روزتاریک 59.  شراب: درلغت بمعنی آشامیدنی، نوشیدنی، نوشابه، هرمایع ایکه آشامیده شودودرفارسی بیشتربمعنی باده، آب انگور که تخمیرشده باشد میگویند. ازصفات وتشبیهات شراب: آب آتشزا، آب آتشین، آب تلخ، آب توبه سوز، آب حرام، آتش جام، آتش سیال، اشک دختر، تاک، اماالخبائث، بنت الغب، خون تاک، خون خُم، خون رز، خون کبوتر، زبان، زهرمینا، عقیق ناب ولعل مذاب است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازافراط محبت یاکمال عشق است. شراب ازنظرابن عربی: هردانشی است که شادی به بارآورد ونفس انسان رابه وجدوشوراندازد چون دانش کامل حق وچنین میگوید: واشرب سلافته خمرهابخُمارها  -   واطرب علی غردهنالک نیشد (ازجوهرناب شراب مست کننده اش بنوش وبه آوای پرنده خوش الحان که چهچه میزندگوش فراده وشادی کن. درین بیت مقصودازشراب ناب حقایق معنوی است. جهدکن تازنیست هست شوی  -   وازشراب خدای مست شوی کرشمه توشرابی به عاشقان پیمود  -   که علم بیخبرافتادوعقل بی حس شد شبستری میفرماید: شراب وشمع وذوق ونورعرفان  -  ببین شاهدکه ازکس نیست پنهان شمس الدین محمدلاهیجی درشرح بیت فوق ازشبستری که درگلشن رازسروده شده چنین توضیح میدهد: یعنی شراب عبارت ازوجدان وحال است که ازجلوه محبوب حقیقی ناگاه بردل سالک عاشق روی مینمایدوسالک رامست وبیخودمیسازد. 60.  شطحیات: درلغت بمعنی سخنانیکه ظاهران خلاف شرح باشدوعرفای کامل درشدت وجدحال آنهارابرزبان رانند، مانند: اناالحق گفتن حسین بن منصورحلاج، واصطلاحاًلاهیجی چنین توضیح میدهد: شطح وطامات که عرف صوفیه صافی دل است عبارت ازحرکت اسراروجدان است وقتیکه وجدویافت شان قوی گردد بحیث که ازظرف استعدادشان فیروریزدونگاه نتوانندداشت ودرآن حین سخن چندازایشان صادرشود ک شنیدن آنهابرارباب ظاهر سخت وناخوش آیند باشدوموجب طعن وانکارگردد. شبستری چنین میفرماید: حدیث ماجرای شطح وطامات  -   خیال خلوت ونورکرامات 61.  شمع: درلغت بمعنی موم وجسمیکه ازمخلوط پیه وآهک واسیدسلفوریک میسازند ومیان آن فطیله قرارمیدهندبرای روشن کردن ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازپرتوالهی است که دل سالک رامیسوزاندونیزاشاره به نورعر فان است که دردل صاحب شهودافروخته میگرددوآنراموثرمیکندوشمع الهی قرآن مجیدرامیگویند. درین مورد نگاهی داریم به سروده عطار: شمع رویت دردلم پروانه ایست   -   لیک عقل ازعشق چون بیگانه ایست وحافظ چنین سروده است: یارب آن شمع دلفروزکاشانه ای کیست  -   جان ماسوخت به پرسیدکه جانانه کیست شبستری میفرماید: شراب وشمع جان آن نوراسرااست   -   ولی شاهدهمان آیات کبرای است 62.  صبوح: درلغت بمعنی شراب ومانند آنکه درصبح نوشندودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازذکر، تسبیح، ورد سحرگاه است ودرین موردسعدی چنین گفته است: برمن که صبوح زده اندخرقه حرام است   -   ای مجلسیان راه خرابات کدام است 63.  صُراحی: درلغت بمعنی شراب، ظرف شیشه یابلوری شکم دار ودهان تنگ که درآن شراب کنند. قسم ظرف شیشه یابلورین باشکم متوسط وگلوگاه تنگ ودرازکه درآنشراب ویامسکردیگرکنند درمجلس آرند وزاآن درپیاله وجام قدح ریزند، آوندشراب ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازقلب عارف است، حافظ درین باره چنین میفرماید: زلف آشفته وخوی کرده وخندان لب ومست  -   پیرهن چاک وغزلخوان وصراحی دردست 64.  صهبا: درلغت بمعنی سرخ، سفیده، سرخ وسفیده بهم آمیخته، خمر، شراب انگوری که مایل به سرخی باشدو دراصطلاح اهل تصوف اشاره به دریافت نشه ای روحانیت است، حافظ چنین گفته است: سالهادفتر مادرگروصهبا بود  -   رونق میکده ازدرس ودعای مابود 65.  صومعه: درلغت بمعنی کوه، مکان مرتفع، جائیکه راهب وعابدجهت عبادت به سرببرند. عبادتگاه راهب دربالای کوه وتپه ودیراست ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازخانقاه وجای ذکر گفتن است. 66.  عارف: درلغت بمعنی شناسنده، دانا، صبور، شکیبا، حکیم، ربانی وخداشناس است ودراصطلاح اهل تصوف عارف کسی است که خدااورابه مرتبه شهودذات واسما وصفات خودرسانیدهباشد وگفته اند: عارف کسی است که عبادت حق رازاآن جهت میکندکه اورا محق عبادت میداندنه ازجهت امیدثواب یاخوف ازعقاب، سعدی درین مورد چنین سروده است: عابدان ازگناه توبه کنند  -    عارفان ازعبادات استغفار فرق عارف باحکیم وفلیسوف درکیفیت استدلال وراه ادراک حقایق است، حکیم باقوه عقل واستدلال منطقی به کشف حقایق میرسدوعارف ازراه ریاضت وتهذیب نفس وصفای باطن به کشف شهودمیرسد. شیخ محمودشبستری میفرماید: به حدخویش چون گشتندواقف  -   سخن گفتنددرمعروف وعارف ولاهیجی چنین شرح میدهد: یعنی چون ازتقیدهستی موهوم که مینمودخلاصی بافتندوبه اطلاق پیوستندوبه نهایت کمال خود که اتصال به مبدااست وصول یافتند، معرفتی حقیقی حاصل کرده سخن درمعروف عارف گفتند. عارف: عبارت ازسالک است که ازمقام تقیدبه مقام اطلاق سیرنموده ومعروف حق مطلق است که مبداومعادهمه است، چون معرفتی حقیقی آنست که سالک دربحروحدت متغرق گرددوتعیین قطره نماندودریایکی شودوفرمودکه: یکی ازبحروحدت گفت اناالحق  -   یکی ازقرب وبعدوسیرزورق 67.  عاشق: اسم فاعل کسیکه عشق بورزد، بسیاردوست دارنده، کسیکه دیگری رابه حدافراط دوست داردویا دلبستگی به چیزی دارد، دلداده، دلبسته، دلباخته وشفته است ودراصطلاح اهل تصوف عارفان جوینده حق تعالی راباوجود طلب وجدتمام عاشق گویندکه غیرمحبوب حقیقی کسی رانخواهندونجویند. دردل معشوق جمله عاشق است   -   دردل عذراهمیشه وامق است دردل عاشق به جزمعشوق نیست   -   درمیان شان فارق ومفروق نیست زانکه عاشق دردم نقداست مست  -   لاجرم ازکفروایمان برتراست کفروایمان هردوخوددربان اوست   - کوست مغزوکفرودین اوراوپوست همچنین حافظ میفرماید: عاشق زارم مراباکفروباایمان چکار  -   مفلس عورم مراباوصل وباهجران چکار نازپروردتنعم نبردراه به دوست  -   عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد ابن عربی میفرماید: وجودعشق ازتجلیات است که واردمیشودازحضرت جمال مطلق ومتبرث هیمان میگرددبه واسطه مشاهده، آثارجلال حق دوام هیمان وکمال حیرت ملائیک مهیمه راست وازاناسی محذومان حضرت راوهریک راازکاملان که محبوبان حق ومجذوبان جمال مطلق اند به حسب اختلاف اند وطبقات وتفاوت درجات شان را نصیب ازهیجان کامل وعشق حقیقی عشق نفوس وارواح به آفریننده است، که نعمت های حسی ومعنوی رابرآنان ارزانی داشته است. درین مورد نگاه داریم به سروده شبستری: یکی ازنیم جرعه گشته صادق  -   یکی ازیک صُراحی گشته عاشق لاهیجی چنین شرح میدهد: یعنی ازارباب اذواق که قدم ازمرتبه رنگ وبوی نقل وعقل فراترنهاده اندوازذوق وجدان بهرمند گشته یکی ازنیم جرعه ازآن می محبت فطری، صادق وثابت گشته است وقدم درطریق صدق، اخلاص ومحبت حق راسخ داردودراکتساب اعمال مرضیه واخلاق حسنه سعی تمام مینمایدوشارب نیم جرعه ازآن شراب محبت ازتمام جام تجلیات وافعالی است واین مرتبه مقتصدان، نجبا وابرار است. ویکی دیگرازاهل اذواق که ازآن اعلی است از یک صراحی از آن می محبت فطری عاشق است ولاابالی شده وبه قیودصُوَری زیاده التفات نداردو مست عشق است وشارب آن صراحی شراب محبت وعشق ازخم وبسوی تجلیات صفاتی واسمائی است واین مقام بدلا وامناواوتاداست. لاهیجی چنین میفرماید: مست این هرکسی ازجام دیگرگشته اند  -  آن یکی ازیک پیاله مست واین ازیک سبو هریکی درخوردجام خویش مست این می اند  -   کو یکی هوشیارتابیندهمه مستی ازاو 68.  عارض: درلغت بمعنی عرض دهنده، عرض کننده، پیداشونده آنچه که پیش آید، آنچه که پیداشودودرگذردوثابت نباشدخلاف  اصلی وجوهری  ونیزمعنی صفحه رخسار، چهره وروی است ودراصطلاح اهل تصوف کشف نور ایمان وفتح ابواب عرفان رفع حجب ازجمال حقیقت وعیان وهرچه درفتح وفتوح باشد. درشرح شطحیات آمده است عارض آن بود که پیداشوددردل ازالقاعدوونفس وهوااین علل راحجاب گویند. 69.  عربده: درلغت بمعنی بدخلقی، بدخوئی، جنگجوئی، بدمستی ونعره وفریاداست ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازحالتی بیخودی است که برای سالکان به اثردریافت شراب روحانیت رخ میدهدوازتاثیرآن بیخودسروصداوآواز سرمیکنند. 70.  عشق: درلغت بمعنی به حدافراط دوست داشتن، دوستی مفرط، محبت تام، یکی ازعواطف است که مرکب میباشدازتمایلات جسمانی، حس جمال، حس اجتماعی، تعجب، عزت نفس وغیره علاقه بسیارشدیدوغالباًنا معقول است که گاه هیجانات کدورت انگیزرا باعث میشود، وآن یکی ازمظاهرمختلف تمایل اجتماعی است که غالباًجز شهوات به شمارمیآید، ودراصطلاح اهل تصوف وبه عقیده صوفیان اساس وبنیادجهان هستی برعشق نهاده شده وجنب وجوش که سراسروجودرافراگرفته به همین مناسبت است. پس کمال واقعی رامیتوان به عشق جستجوکرد. 71.  عشق افلاطونی: افلاطون میفرماید: روح انسان درعالم مجردات قبل ازورودبدنیا حقیقت زیبائی وحسن مطلق یعنی خیررابدون پرده وحجاب دیده است، پس درین دنیاچون حسن ظاهرونسبی راومجازی رامیبیندازآن زیبائی مطلق که سابقاًدرک نموده یاد میکند غم هجران به اودست میدهد وهوای عشق اورابرمیداردفریفته جهان میشود به مانندمرغ که درقفس است میخواهدبسوی اوپروازکند، عواطف وعوالم محبت همه همان شوق لقای حق است. اما عشق جسمانی مانند حسن صوری مجازی است وعشق حقیقی سودای است به سرحکیم میزند وهمچنان که عشق مجازی سبب خروج جسم ازعقیمی ومولدفرزند مایه بقای نوع است. عشق جسمانی هم روح وعقل راز عقیمی رهائی داده مایه ادراک اشراقی ودریافتن زنده گی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت وخیرمطلق وحیات روحانی است وانسان به کمال علم وقتی میرسد که به حق واصل وبه مشاهده جمال اونایل شودواتحاد عالم ومعلوم، عاقل ومعقول حاصل گردد. 72.  عشق اکبر: درلغت اشتیاق به لقای حق تعالی ومعرفت ذات وشهودصفات درذات راعشق اکبرنامند. فلاسفه وعرفان گویند: اگرعشق عالی نمیبودموجودات طراًمضمحل میشدند وآنچه حافظ ممکنات ومعلولات نازله است عشق است یعنی عشق عالی مساوی درتمام ممکنات وموجودات جهان هستی میباشد. زیراهمه موجودات عالم طالب وعاشق کمال اندوغایت این مرتبه ازعشق تشبیه به ذات خدای تعالی است. 73.  عشق اوسط: عشق حکما وعلما به تفکروتعمق دروضع خدای تعالی وحقایق وجوداست. 74.  عشق جسمانی: عشق که مبنایآن برشهوت باشد. مقابل عشق معنوی وعشق روحانی است. 75.  عشق حقیقی: عشق به حق تعالی است. ازدیدگاه ابن عربی عشق مهم ترین رکن اساسی طریقت است واین مقام راتنها انسان کامل که مراتب ترقی وکمال راپیموده است درک میکند، به عاشق درمرحله کمال عشق حالتی دست میدهدکه ازخودبیگانه وناآگاه میشودواززمان ومکان فارغ وازفراق محبوب میسوزد ومیسازد. درین موردعطار میفرماید: عاشقان راباخودوباهیچکس تدبیرنیست  -   عین وشین وقاف رااندرکتب تفسیرنیست عشق افراط محبتی است که درقرآن ازآن به شدت حب تعبیرمیشودکه خدای بزرگ میفرماید: والذین امنوااشدحباًالله – بقره 65 و قدشغفهاحباً – یوسف 30. لنااسوه می بشرهندوختها -  وقیس ولیلی ثم می وغیلان – ترجمه (من ازمذهب عشق پیروی میکنم سپایبان عشق به هرسوروکنندعشق ایمان وعقیده من است. درمیان عشاق کسانی چون بشرهندوخواهران وقیس ولیلی آنگاه می وغیلان برای ماالگواست. 76.  عقل: درلغت بمعنی دریافتن، فهمیدن، قوه دریافت وادراک حسن وقبح اعمال، تمییزنیک وبداموراست. جوهرمستقل بالذات وباالفعل که اساس وپایه جهان مابعدطبیعت وعالم روحانیت است وهمان است که درتعریف آن گویند: هرجوهرمجردمستقل ذاتاًوفعلاً عقل است وچنین موجودکه ذاتاوفعلامستقل باشد همان عقل بمعنی صادراول ودوم ودرنزدخردهمان نفس است درمراتب مختلف بنامهای مانند: عقل بالقوه، باالملکه، باالفعل خوانده میشود. علم به مصالح امورونافع مضاروقبح افعال، قوه مدرکه کلیات که مرتبت نفس است، مطلق نقس یعنی روح مجردانسان وقوه تدبیرزنده گی، ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازعقل کلی وروح کلی است. شیخ شبستری میفرماید: آنجا که درتوضیح عالم به عنوان کتاب دیدنی الهی میسرایدعقل کل رااولین آیه ازآیات کتاب عالم دانسته چنین میسراید: نخستین آیتش عقل کل آمد  -   که دروی همچوبابسمل آمد همچنین حافظ گفته: عقل اگرداندکه دل دربند زلفش چون خوش است  -   عاقلان دیوانه گردندازپی زنجیرما 77.  غمزه: درلغت یک اشاره به چشم وابرووبرهم زدن مژگان ازروی نازوکرشمه وازصفات آن شوخ: بیبیاک، خونریز، جان سوزوناوک اندازاست ودراصطلاح اهل تصوف عبارت است ازفیض وجذبه باطن که نسبت به سالک واقع شود. غمزه حالتی است که برهم زدن وگشادن چشم محبوبان دردل ربائی وعشوه گری پدیدمیآید برهم زدن چشم کنایه ازعدم التفات وگشادن چشم اشاره به مردمی ودلنوازی است. آثاراین دوصفت است که موجب خوف ورجامیشودونیز غمزه اشاره به استغناوعدم التفات است که ازلوازم چشم است. زچشمش خون مادرجوش دائیم  -   زلعلش جان مامدهوش دائیم به غمزه چشم اودل میرباید   -   به عشوه لعل اوجان میفزاید چوازچشم ولبش جوی کناری  -  مراین گویدکه نه، آن گویدآری زغمزه عالمی راکارسازد   -  به بوسه هرزمان جان می نوازد ازاویک غمزه وجان دادن ازما  -   وازاویک بوسه واستادن ازما 78.  قدح: درلغت بمعنی ظرفیکه درآن چیزی بیاشامند، ساغر، پیاله وکاسه بزرگ است وتصوفی عبارت ازوقت است، حافظ چنین میفرماید: یارم چو قدح به دست گیرد  -   بازاربتان شکست گیرد 79.  قلاش: درلغت بمعنی بیکاره، ویل گرد، مفلس، بی چیز، رند، حیله گر ودرعربی نیزقلاش میگویندبه محتال لیکن عربی نیست. سنائی چنین سروده است: سیرقلاشان ندانی راه قلاشان مرو  -   دیده بینا نداری راه درویشان مبین سعدی چنین سروده است: کمال خط خردمندنیکوبخت آن است  -   که سرگران نکند برقلندروقلاش حافظ چنین سروده است: ساقی بیارجام می درخلوتم بیرون کش  -   تادربدرنگردم قلاش ولاابالی ودراصطلاح اهل تصوف اهل حال ودل ولاابالی وکسی راکه قطع علایق ازدنیا کرده باشد گویند. درمیکده باحریف قلاش  -   بنشین وشراب نوش وخوش باش هرکه راجام می بدست افتاد  -   رندوقلاش ومی پرست افتاد دل ودین وخردزدست بداد  -  هرکه راجرعه بدست افتاد من آن قلاش ورندبی نوایم  -  که رندان مغان راپیشوایم 80.  قلندر: درلغت بمعنی مرد قرندل، درویش، مردمجردوبی قید، درپوشاک وخوراک وطاعت وازدنیا گذشته ودراصطلاح اهل تصوف غالباًبه کسی اطلاق میشودکه ازقیدوبندعادات ورسوم رسته اندوبه حقیقت رسیده اند که ریاوتظاهردراعمال، اقوال وحرکات شان نیست. حافظ چنین سروده است: قلندران حقیقت به نیم جونخرند   -  قبای اطلس آنکس که ازهنرعاریست 81.  کمال: درلغت بمعنی تمام شدن، کامل شدن وتمام آراستگی صفات است ودراصطلاح اهل تصوف کامل شدن سالک است درذات وصفات به این معنی که صوفی معتقد است که اساس عالم برترقی کمال موجودات گذاشته شده است وآنچه درزمین وآسمان هااست به طرف مقصدوغایت معلوم که حد کمال اوست رهسپارست. انسان هم که دارای گوهرتواناوجان بالاست ازاین قاعده کلی مستثنانیست منتهادرمیان صوفیان اختلاف است که آیاانسان بامجاهده وکوشش میتواند به کمال مقصودبرسدیانمیتواند. عطاروپیروانش طرفدارقول اولی اند که انسان را واجد آن مقام میدانندکه میتواندبه کمال مقصودبرسدیعنی به مرحله که صفات الهی ملکه اوشودودردریای بی پایان حقیقت چون قطره غرق گرددبطوریکه قطره دریایکی شود. عده ازصوفیان معتقداند که چون انسان همیشه مکلف است ودرین مکلفیت مقامات وحالات رادوام نیست تازه است، به کمال واقعی که نهایت مقصوداست برسدبعضی دیگرگویندصوفی چون بمرحله جمع الجمع رسدصفات الهی ملکه اوشودتکالیف ازاوبرمی خیزدومیتوانددست بر دامن شاهدمقصودآرد. درین موردشبستری میفرماید: ظهورنیکوئی دراعتدال است  -  عدالت جسم رااقصی الکمال است لاهیجی چنین شرح میدهد: چه عدالت مساوات است ومساوات بی اعتباروحدت صورت نمی بنددپس غایت کمال اجسام آن باشد که اجزای متباعده متضاداوشان ومتقارب ومتسالم شوندوماده وصورت ایشان بواسطه تصغیروتماس متذاخل گردندو تضادکیفیات هریک کسروانکساریابدوباهم متحدشوندوصورت وحدانی به ظهورآید وآن صورت وحدانی عدالت است که درمرکب به صورت بسیطی پیداآمده است. 82.  کنگره: درلغت بمعنی انجمن، انجمن که ازنماینده گان چنددولت برای حل وفصل امورسیاسی واجتماعی تشکیل شود. متخصصین برای بحث ومذاکره علمی وفنی است ودراصطلاح اهل تصوف دندانه های بالای دیواروقصر وحصاراست، استعاره ازعالم ملکوت اعلای علین است. حافظ درین موردچنین سروده است: ترازکنگره عرش میزنندصفیر  -   ندانمت که درین دامگه چه افتاد است 83.  لاابالی: درعربی متکلم وحده ازفعل مضارع یعنی باک ندارم درفارسی شخص بی باک، بی پروا، بی قید وبی بندوبارراگویند. سعدی درین موردچنین سروده است: لاابالی چه کند دفتردانائی را   -  طاقت وعظ نباشد سرسودائی را ودراصطلاح اهل تصوف کنایه ازبی اعتنائی به دنیاوبی اعتباری آن است. مقام لاابالی مقام قطع علاقه ازدنیاوبهره های آن میباشد. شبستری چنین گوید: خرابات ازجهان بی مثالیست   -    مقام عاشقان لاابالیست یعنی خرابات که مقام وحدت است به جهت آنکه مرتبه محووفنائی نقوش واشکال است ازجهان بی مثالیست یعنی منزه از جمیع صوراست. خواه حسی، مثالی وخیالی زیرا که توهُم غیریت ودوئی درمقام توحیدمحال وضلال است واین خرابات مقام عاشقان جان بازلاابالیست، که به هیچ قیدازقیودصوری ومعنوی مقیدنگردندوبی باکانه ازهرچه درقید تعیین درآیدعبور نمایندودرهیچ منزل متوقف نگردند. 84.  لب: درلغت بمعنی کناره چیزی، کناره دهان ازبالابه پائین که روی دندانهارامی پوشاند، عضومعروف ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازکلام معشوق است. درزبان عارفان کلام راگویند. بعضی لب را اشاره به نفس رحمانی دانندکه به اعیان افاضه وجودمیکند. درین مورد فروغی چنین سروده است: تاوصف لبت گفتم درهای دری سفتم   -   الحق که درین معنی مستوجب  تحسینم شمس الدین محمدلاهیجی درشرح گلشن راز لب راکنایه ازفیض شامل رحمانی میداند، که به لطف کامل خودعاشق راازمیان آن سرگشتگی ودوری به کنارقبول میآردومحروم نمیگذارد. چوازچشم ولبش جوی کناری   -   مراین گویدکه نه آن گویدآری 85.  مدعی: درلغت بمعنی کسیکه بادیگری دعواداردودراصطلاح اهل ادب کسیکه به غیرحق ادعای فهم ودانش کند ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازادعاکننده، حقه بازآنکه خودرادرخیال افگندواظهارکندمنافی اهل حق باشد. درین موردحافظ چنین سروده است: بامدعی نگوئیداسرارعشق ومستی   -   تابیخبربمیرددردردخودپرستی 86.  مرقع: درلغت بمعنی جامه پینه داروپاره پاره بهم دوخته، خرقه که پینه های چارگوش داشته باشد، کاغذیاچیزی دیگرکه برآن خط رقاع نوشته کنند ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازجامه صوفیان که ازاتصال قطعات مختلف وگاه رنگارنگ بهم ساخته میشود. قطعات ازتصاویرکه به صورت کتاب بین الدفتین  جمع شود، قطعات ازخطوط که به شکل کتاب جمع کنند. مرقع پوش صوفی ودرویش است. درین مورددرمنطق الطیرعطارآمده است: چهل مرقع پوش رایددم براه    -   جان بداده جمله بریک جایگاه 87.  مصطبه: درلغت بمعنی سکو، تخت، مکان مخصوص که اندکی ازسطح زمین ویاکف اتاق بلندترباشد وکسی برآن جلوس کندودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازجای غریبا، جایگاه گدایان، دکان بردرمیخانه که برآن مینشینندو شراب مینوشندوبعضی مطلقاً میکده ومیخان راگرفتند. درین موردنظامی گنجوی چنین فرموده است: شعربه من صومعه بنیادشد   -   شاعری ازمصطبه آزادشد 88.  معروف: درلغت بمعنی شناخته شده، مشهور ونیزبمعنی نیکی وکارنیک است ودراصطلاح اهل تصوف  حق معروف مطلق است که مبداومعادهمه است. 89.  معشوق: درلغت بمعنی دوست داشته شده، محبوب ودلبراست، درفارسی به مردوزن به هردواطلاق میشودودر اصطلاح اهل تصوف عبارت ازآنچه که عاشق به آن عشق ورزد وخواهان وصال اوشود. درفلسفه الهی علت غائی، معشوق وهدف همه حرکات ومتحرکات جهان وجوداست. معشوق حقیقی ذات حق است که موجدهمه حرکات عالم است، درعرفان مرادازمعشوق حق تعالی ازآن روکه تمام موجودات به جلوه های انواروجودی او حیرانندوفقط اوست که ازجمع جهات سزاواردوستی است. مارندوخراباتی ومعشوقه پرستیم   -   برماقلمی نیست که دیوانه ومستیم صدخاربلاازدل دیوانه ماخاست   -  ازآن روزکه برساقی گلچهر نشستیم مولانا میفرماید: معشوقه به سامان شدتابادچنین بادا  -   کفرش همه ایمان شد تابادچنین بادا ملکی که پریشان شد ازشومی شیطان شد  -  تابازسلیمان شد تابادچنین بادا باریکه دلم خستی دربررخ مابستی   -   غمخواره یاران شد تابادچنین بادا 90.  مُغ: درلغت فردازقبیله مغان، موبدزردشتیان، مردروحانی زردشتی، پیشوای مذهبی زردشتی ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازپیرکامل است. درین مورداسدی طوسی چنین سروده است: زجمع فلسفیان بامغی بد م پیکار  -  نگرکه ماندزپیکاردرسخن بیکار 91.  مغان: درلغت جمع مغ است. مغان دراصل قبیله ازقوم مادبودندکه مقام روحانیت منحصراًبه انان تعلق داشت، آنگاه که آئین زردشت درنوائی غرب وجنوب ایران یعنی مادوپارس مستولی شدمغان پیشوایان دیانت شدنددرکتاب اوستا نام قبیله روحانی به همان عنوان قدیمی که داشته اندمی بینیم اترون (Athrevan) امادرعهداشکانیان و سامانیان معمولاً این طایفه رامغان میخواندندودراصطلاح اهل تصوف مغان طایفه پیشوایان ومغ فردپیشوای مذهبی وروحانیت است. 92.  مغبچه: درلغت فرزندمغ، پسرک که درمیکده ها خدمت کند ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازشاگردان ورهروان سلوک طریقت، خادمان ومخلصان مرشدان است و درین موردحافظ چنین سروده است: آمدافسوس کنان مغبچه باده فروش  -  گفت بیدارشوای رهروخواب آلوده شعاع جام وقدح نورماه پوشیده  -   عذار مغبچگان راه آفتاب زده گرچنین جلوه کندمغبچه باده فروش  -   خاکروب درمیخانه کنم مژگان را 93.  مقام: درلغت جای اقامت، جای استادن،جام قدم، منزلت، مرتبه، پایه، جایگاه ومقامات جمع آنست ودرفارسی بمعنی آهنگ وپرده موسیقی نیزگویندودراصطلاح اهل تصوف مقام عبارت ازمنزلت ومرتبه است که بنده بواسطه آداب خاص وتحمل سختی ومشقت بدان نایل گردد. مقامات سیروسلوک بسیاراست مانندمقام صابرین، مقام صادقین، مقام قانتین وبالاترین آنها مقام توبه واستغقاراست درواصلان مقام انس بالاترین مقام است. 94.  مُل: درلغت بمعنی شراب انگوری ومی است ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازمحبت است. عنصری درین موردچنین سروده است: به زرینه جام اندرآن لعل مل  -   فروزنده چون لاله برزردگل 95.  می: درلغت بمعنی باده، شراب، شراب انگوری، نوشابه والکل است. باده، می پخته، می خام، باده خام، وآن شراب است که باجوشش طبع یعنی بی واسطه آتش به عمل آیدودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازنشه روحانی وکیفیت روحی است که برای سالک درجریان سیروسلوک دست میدهد. درین موردمولانا چنین سروده است: جوشی بنه درشورما   -  تامی شودانگورما الابمن ده آن داروی بخند  -   زمانه دیده فراوان ودیرمانده به بند چون عاشق، سوزان چوروی حاسد زرد   -  زمهرپخته ونایافته زدودگزند حافط میفرماید: زاهدخام که انکارمی وجام کند  -   پخته گرددچونظربرمی خام اندازد دولعلت ساغروجام میستانند  -   شراب پخته وخام میستانند دوچشم ساغرک می پرستت  -  زکارم بین که فرجام میستانند 96.  میخانه: درلغت بمعنی محل عمومی برای می خوردن است، جائیکه درآن شراب فروشند، محل که درآن باده نوشند، میکده، میخانه نشین، میخانه نشیننده، کسیکه دایماًیاغالباًبه میخانه باشدودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازخانه قلب است، چونکه محل می عشق ومعرفت است. نظرداریم به سروده حافظ: عافیت چشم مدارازمن میخانه نشین    -  که دم ازخدمت رندان زده ام تاهستم 97.  می فروش: درلغت بمعنی شراب افروش، باده فروش والکل فروش است ودراصطلاح اهل تصوف پیرکامل که واقف احوال مریداست میباشد. حافظ چنین سروده است: گرمی فروش حاجت رندان روا کند   -   ایزدگنه به بخشدودفع بلا کند 98.  میکده: درلغت بمعنی میخانه، جای میخوردن، جای می فروختن وباده فروختن است. جائیکه درآن شراب فروشند وشرابنوشندومیخانه ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازخانقاه ومجلس عرفاواولیا است. درین مورد حافظ چنین سروده است: چون پیرشدی حافظ ازمیکده بیرون آی  -   رندی وهوسناکی درعهدشباب اولی 99.  ناز: درلغت بمعنی فخر، عشوه، کرشمه ولطف است. مقابل نیاز، نعمت، رفاه، آسایش، قشنگ، زیبا، نازنین ودراصطلاح اهل تصوف عبارت ازقوت ونیرودادن معشوقه به عاشق حزین، انعامیکه به پاداش هنرنمائی به کسی دهندوبعضی گفته اندفریب دادن معشوق است عاشق خودرا. لاهیجی درشرح گلشن رازحق مطلب راموجز وخلاصه بسیاربه درستی اداکرده چنین نوشته است: گهی ازسرخوشی درعالم ناز   -   شده چون شاطران گردن افراز یعنی گهی ازسرخوشی ومستی آن شراب بیخودی وذوق ان حال که اورادست داده است درعالم نازوتنعم وتفاخرمانندشاطرا ن وپیکان رعنا که سبب تیزدویدن گردن افرازی بریکدیگرمینمایند. گردن افرازوخوشحال وفرحان وشادمان است والحق جای دوصدچندان شادمانی وسروراست که کسی رااگرچه هم یک ساعت ویک لحظه باشددرعمرآنچنان دوستی روزی گردد. گرچنان دولت به عمری یک دمی دستم دهد  -  برسرافرازان عالم گردن افرازی کنم گربه صدجان جرعه ازباده وصلش دهند  -   درزمان جان بازم وباوصل دمسازی کنم 100. وجد: درلغت بمعنی یافتن مطلوب، توانگرشدن، شیفته کسی شدن، ذوق وشوق، خوشی، عشق ومحبت وشفتگی ودراصطلاح اهل تصوف واردی است که ازحق تعالی بردل آیدوباطن راازهیئت خودبه گرداند، به احداث وصف غالب چون حزنی یافرحی واین حالت به دنبال سماع روی میدهدوهرگاه موجب حرکت منظم شود آن حرکت رارقص گویندواگرحرکت نامنظم دهد آن حرکت رااضطراب خوانند. حافظ چنین میفرماید: که تاوجدراکارسازی کنم  -   به رقص آیم وخرقه بازی کنم 101.    وحدت: درلغت بمعنی یکی بودن، یگانه بودن، تنهائی، یگانگی، ضدکثرت ودراصطلاح اهل تصوف عالم غیب وعالم شهادت وجودواحد است، که به حسب مراتب تجلیات به صورت کثرات نموده ودرهر مظهر به ظهورخاص ظاهرگشته وباالجمله وجودواحد است، وموجودات نمودهای کثرات اند وهمه مظاهروتجلیات وحدت واحدحقیقی اند. درتصوف فلسفی عقیده است مبنی براین که جهان وجودازجمادات، نباتات وحیوانات، معادن، مفارقات وفلکیات همه یک وجوداند. وجودخداقرار دارد وبقیه موجودات برحسب مراتب قرب وبعدبه مبدااول که طرق اقوااست. شبستری میفرماید: کسی برسروحدت گشت واقف   -  که اوواقف نشداندرمواقف لاهیجی چنین شرح میدهد: حاصل کلام آنست که تاازمقاصددوجهانی تجریدنمیشوندازمواقف درنمیتوان گذشت. بدان ذات احدیت درمراتب ومنازل ظهورواظهار، ملبس به لباس اسما وصفات ومظاهرجسمانی وروحانی گشته است ودرپرده هر تعیین محتجب شده وتازمانیکه طالب سیروحدت ازجمیع مراتب تعیینات وکثرات به طریق سلوک وارشادکامل درنمیگذرد وصول به مقام وحدت اطلاق حاصل نمیگردد وازحجاب خلاصی نداردومراتب ازروی جزویت غیرمحصوراست. وهر مرتبه یک موقف است که هرکه درآن موقف وافق شدیعنی بازاستادازمطلوب حقیقی بازمانده است ومواقف جمع موقف است وموقف محل استادن است. مثال آنکه اول ترک هوای نفسانی ولذات جسمانی میابدتابه مراتب قلبی به مشاهده ملکوتیات برسدوازملکوتیات عبورمیابد. نمودتابه منازل جبروتی وتجلیات اسمائی وصفاتی برسدوازمراتب اسما وصفات ترقی میابدتابه تجلی ذاتی برسدوسیروحدت برسالک ظاهرشودکه کمال اخلاص نفی الصفات عنه.    منابع که این رساله تهیه وتدوین گردیده است: 1)      فرهنگ سه جلدی عمید 2)      فرهنگ شش جلدی معین 3)      فرهنگ اصطلاحات عرفانی بن عربی تالیف دکترگل باباسعیدی 4)      فرهنگ اصطلاحات عرفان سیدجعفرسجادی 5)      مفاتح الاعجازشرح گلشن رازتالیف شمس الدین محمدلاهیجی 6)      گلشن رازاثرشیخ محمودشبستری وسایرابیات استشهادی ازشعراوعرفای بزرگ.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:20  توسط محمد شریف فرزان  | 

ریاضیات

تاریخچه عدد صفر

 

یکی از معمول ترین سئوالهائی که مطرح می شود این است که: چه کسی صفر را کشف کرد؟ البته برای جواب دادن به این سئوال بدنبال این نیستیم که بگوئیم شخص خاصی صفر را ابداع و دیگران از آن زمان به بعد از آن استفاده می کردند.

اولین نکته شایان ذکر در مورد عدد صفر این است که این عدد دو کاربرد دارد که هر دو بسیار مهم تلقی می شود یکی از کاربردهای عدد صفر این است که به عنوان نشانه ای برای جای خالی در دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) بکار می رود. بنابراین در عددی مانند 2106 عدد صفر استفاده شده تا جایگاه اعداد در جدول مشخص شود که بطور قطع این عدد با عدد 216 کاملاً متفاوت است. دومین کاربرد صفر این است که خودش به عنوان عدد بکار می رود که ما به شکل عدد صفر از آن استفاده می کنیم.

هیچکدام از این کاربردها تاریخچه پیدایش واضحی ندارند. در دوره اولیه تاریخ کاربرد اعداد بیشتر بطور واقعی بوده تا عصر حاضر که اعداد مفهوم انتزاعی دارند. بطور مثال مردم دوران باستان اعداد را برای شمارش تعداد اسبان، ... بکار می برند و در اینگونه مسائل هیچگاه به مسئله ای برخورد نمی کردند که جواب آن صفر یا اعداد منفی باشد.

بابلیها تا مدتها در جدول ارزش مکانی هیچ نمادی را برای جای خالی در جدول بکار  نمی بردند. می توان گفت از اولین نمادی که آنها برای نشان دادن جای خالی استفاده کردن گیومه (") بود. مثلاً عدد6"21 نمایش دهنده 2106 بود. البته باید در نظر داشت که از علائم دیگری نیز برای نشان دادن جای خالی استفاده می شد ولیکن هیچگاه این علائم به عنوان آخرین رقم آورده نمی شدندبلکه همیشه بین دو عدد قرار می گیرند بطور مثال عدد "216 را با این نحوه علامت گذاری نداریم.  به این ترتیب به این مطلب  پی می بریم که کاربرد اولیه عدد صفر برای نشان دادن جای خالی اصلاً به عنوان یک عدد نبوده است.

البته یونانیان هم خود را از اولین کسانی می دانند کهدرجای خالی ,صفر استفاده می کردند اما یونانیان دستگاه اعداد (جدول ارزش مکانی اعداد) مثل بابلیان نداشتند. اساساً دستاوردهای یونانیان در زمینه ریاضی بر مبنای هندسه بوده و به عبارت دیگر نیازی نبوده است که ریاضی دانان یونانی از اعداد نام ببرند زیر آنها اعداد را بعنوان طول خط مورد استفاده قرار می دادند.

البته بعضى ازریاضی دانان یونانی  ثبت اطلاعات نجومی را بر عهده داشتند. در این قسمت به اولین کاربرد علامتی اشاره می کنیم که امروزه آن را به این دلیل که ستاره شناسان یونانی برای اولین بار علامت 0 را برای آن اتخاذ کردند، عدد صفر می نامیم. تعداد معدودی از ستاره شناسان این علامت را بکار بردند و قبل از اینکه سرانجام عدد صفر جای خود را بدست آورد، دیگر مورد استفاده قرار نگرفت و سپس در ریاضیات هند ظاهر شد.

هندیان کسانی بودند که پیشرفت چشمگیری در اعداد و جدول ارزش مکانی اعداد ایجاد کردند هندیان نیز از صفر برای نشان دادن جای خالی در جدول استفاده می کردند.

اکنون اولین حضور صفر را به عنوان یک عدد مورد بررسی قرار می دهیم اولین نکته ای که می توان به آن اشاره کرد این است که صفر به هیچ وجه نشان دهنده یک عدد بطور معمول نمی باشد. از زمانهای پیش اعداد به مجموعه ای از اشیاء نسبت داده می شدند و در حقیقت با گذشت زمان مفهوم صفر و اعداد منفی که از ویژگیهای مجموعه اشیاء نتیجه نمی شدند، ممکن شد. هنگامیکه فردی تلاش می کند تا صفر و اعداد منفی را بعنوان عدد در نظر بگیرید با این مشکل مواجه می شود که این عدد چگونه در عملیات محاسباتی جمع، تفریق، ضرب و تقسیم عمل می کند. ریاضی دانان هندی سعی بر آن داشتند تا به این سئوالها پاسخ دهندو در این زمینه نیز تا حدودى موفق بوده اند .

این نکته نیز قابل ذکر است که تمدن مایاها که در آمریکای مرکزی زندگی می کردند نیز از دستگاه اعداد استفاده می کردند و برای نشان دادن جای خالی صفر را بکار می برند.

بعدها نظریات ریاضی دانان هندی علاوه بر غرب، به ریاضی دانان اسلامی و عربی نیز انتقال یافت. فیبوناچی، مهمترین رابط بین دستگاه اعداد هندی و عربی و ریاضیات اروپا می باشد

   
   
 

 

ریاضیات چیست؟

 

آیا میتوان این علم را در چند جمله معرفی کرد ؟ بدون شک معرفی علوم پایه بخصوص علم ریاضی که ما در همه علوم است، کار بسیار دشواری است. زیرا این علم از یک سو ذهنی و تجریدی و از سوی دیگر عملی میباشد و در نتیجه یک تعریف باید کلی باشد تا بتواند تمام ابعاد دانش ریاضی را در بر بگیرد .برای مثال « آندروگلیسون» ریاضی دان آمریکایی در معرفی این علم می گوید:

 

«ریاضیات علم نظم است و موضوع آن یافتن ، توصیف و درک نظمی است که در وضعیتهای ظاهراََ پیچیده نهفته است و ابزارهای اصولی این علم ، مفاههیمی هستند که ما را قادر میسازند تا این نظم را توصیف کنیم.»

 

دکتر دیبایی استاد ریاضی دانشگاه تربیت معلم تهران نیز در معرفی این علم میگوید:

 

« علم ریاضی، قانونمند کردن تجربیات طبییعی است که در گیاهان و بقیه مخلوقات مشاهده میکنیم.علم ریاضیات این تجربیات را دسته بندی وقانونمند کرده وهمچنین توسعه میدهد.»

 

ریاضیات علم نظم است و موضوع آن یافتن، توصیف و درک نظمی است که در وضعیت‌های ظاهرا پیچیده‌ نهفته است و ابزارهای اصولی این علم ، مفاهیمی هستند که ما را قادر می‌سازند تا این نظم را توصیف کنیم» .
دکتر دیبایی استاد ریاضی دانشگاه تربیت معلم تهران نیز در معرفی این علم می‌گوید:
«
علم ریاضی، قانونمند کردن تجربیات طبیعی است که در گیاهان و بقیه مخلوقات مشاهده می‌کنیم . علوم ریاضیات این تجربیات را دسته‌بندی و قانونمند کرده و همچنین توسعه می‌دهند.»
دکتر ریاضی استاد ریاضی نیز در معرفی این علم می‌گوید: «ریاضیات علم مدل‌دهی به سایر علوم است. یعنی زبان مشترک نظریات علمی سایر علوم ، علم ریاضی می‌باشد و امروزه اگر علمی را نتوان به زبان ریاضی بیان کرد، علم نمی‌باشد.»

 

ریاضیات بر خلاف تصور بعضی از افراد یکسری فرمول و قواعد نیست که همیشه و در همه‌جا بتوان از آن استفاده کرد بلکه ریاضیات درست فهمیدن صورت مساله و درست فکر کردن برای رسیدن به جواب است و برای به دست آوردن این توانایی ، دانشجو باید صبر و پشتکار لازم را داشته باشد تا بتواند حتی به مدت چندین ساعت در مورد یک مساله ریاضی فکر کرده و در نهایت با ابتکار و خلاقیت آن را حل کند.

 

 

 

 

معرفی گرایش های ریاضی:

 

ریاضیات هنری است باستانی واز همان آغاز از جمله ذهنی ترین و در عین حال علمی ترین تلاشهای آدمی بوده است. یعنی از همان 1800سال پیش از میلاد که بابلیها در زمینه خواص تجریدی اعداد به پژوهش پرداختند، ریاضیات در کنار جنبه های ادراکی نظری ،به صورت ابزار که هر روز برای مساحی زمین، دریانوردی وساختن بناهای بزرگ مورد نیاز بود،به کار میرفت.

 

امروزه نیز به همین منوال است وشاید به همین دلیل ما در رشته ریاضی با دو گزایش ریاضی محض وکاربردی روبهرو هستیم.اما آیا میتوان این دو گرایش را به طور کامل از یکدیگر مجزا کرد؟آیا میتوان گفت که ریاضی محض تنها یک فعالیت ذهنی است وهیچ کاربردی ندارد و در کنار آن ریاضی کاربردی، کاربرد ریاضیات را در علوم وفنون مختلف بررسی میکند وآیا طبق نظر «هارولدهاردی» ریاضیدان بزرگ انگلیسی، تنها باید به خاطر زیبایی ریاضیات ( ریاضیات محض ) به آن پرداخت واین علم هیچ ارزش علمی ندارد ؟

 

باید گفت که امروزه چنین دیدگاهی قابل قبول نیست بلکه به اعتقاد ریاضیدانها حتی ذهنی ترین حوزه های ریاضیات مثل هندسه، نظریه اعداد ومنطق نیز اهمیت علمی بسیاری دارد وبه همین دلیل نبباید ریاضیات را به دو گرایش محض وکاربردی تقسیم کرد.

 

ویژگی ها و توانمندی های لازم برای موفقیت در رشته ریاضی:

 

ریاضیدان، کاشف متهور ناشناخته ها است. عاشقی است که با شوری فراوان پا در وادی ناشناخته ها میگذارد وبا تلاشی تحسین بر انگیز وبه کمک ابزا رهایی که در اختیار دارد ، تاریکیهای راه را روشن کرده وراه را برای دیگران هموار میسازد.به همین دلیل یک ریاضیدان قبل از هر چیز باید جرات قدم گذاری در وادی ناشناخته ها را داشته باشد. همچنبن باید با صبرو حوصله زیاد وابتکار وخلاقیت مسائل وقضایای دانش ریاضی راحل کند.

 

چرا ریاضیات می خوانیم؟
چرا باید ریاضیات بخوانیم؟راجر بیکن، فیلسوف انگلیسی در سال 1267 میلادی پاسخ این سوال را این چنین داده است: «کسی که این کار را نکند نمی تواند چیزی از بقیه علوم و هر آن چه در این جهان هست بفهمد . . . چیزی که بدتر است این است که کسانی که ریاضیات نمی دانند به جهالت خودشان پی نمی برند و در نتیجه در پی چاره جویی برنمی آیند.» می توانم همین جا سخن را پایان دهم اما ممکن است بعضی ها فکر کنند که شاید خیلی چیزها در هفت قرن گذشته تغییر کرده باشد.
شاهدی تازه می آورم، پال دیراک از خالقان مکانیک کوانتومی، معتقد است که وقتی تئوری فیزیکی ای را پایه ریزی می کنید نباید به هیچ شهود فیزیکی اعتماد کنید. پس به چه چیزی اعتماد کنید؟ به گفته این فیزیکدان مشهور، فقط به برنامه ای متکی بر ریاضیات ولو این که در نگاه اول ربطی به فیزیک نداشته باشد.در حقیقت، در فیزیک تمامی ایده های صرفا فیزیکی رایج در ابتدای این قرن کنار گذاشته اند در حالی که الگوهای ریاضی ای که به زرادخانه های فیزیکدان ها راه یافته اند به تدریج معنای فیزیکی یافته اند. در این جاست که قابل اعتماد بودن ریاضیات به روشنی رخ می نمایاند. بنابراین الگو سازی ریاضی روشی پربار برای شناخت در علوم طبیعی است .
موریس کلاین می نویسد: یونانی های قدیم واقعیت های دنیای اطراف خود را با علم ریاضیات منطبق می دیدند و حقیقت نمایی طرح کیهان را در ریاضیات می یافتند. آن ها بین قانون های طبیعت و قانون های ریاضی شباهت هایی را احساس می کردند که اکنون یکی از پایه های اساسی علوم را تشکیل می دهد. بعدها یونانی ها در شناخت طبیعت پیشتر رفتند و اعتقاد استواری پیدا کردند که جهان بر اساس قانون های ریاضی طراحی شده و دستگاه کنترل شده ای است، از قانون هایی پیروی می کند و برای بشر قابل درک است.
دست آخر این که ریاضیات موسیقی ذهن است پس باید آن را نواخت.

 


تاریخچه

اولین کسانی که از مثلثات استفاده می‌کردند یونانیان بودند.در یونان قدیم از مثلثات برای تعیین طول مدت روز یا طول سال (با مشخص کردن موقعیت ستارگان در آسمان)استفاده می‌شد.بعدها ریاضیدانان و منجمان هندی نیز پیشرفت‌هایی در مثلثات بدست آوردند ولی پیشرفت این علم مدیون دانشمندان مسلمان است .مسلمانان اصلی‌ترین نقش را در پیشرفت این علم ایفا کردند و سپس این اندوخته‌ها را در قرون وسطی به اروپاییان منتقل کردند. اروپاییان نیز دانش فراوان مسلمانان در مثلثات استفاده کردند و این علم را توسعه داده و به شکل امروزی در آوردند.


کاربردها

علم مثلثات در نجوم کاربرد فراوانی دارد و ازآن برای اندازه‌‌گیری فواصل بین ستارگان استفاده می‌شود. همچنین در طراحی سیستم‌های ماهواره ای از مثلثات استفاده فراوانی می‌شود.در دریانوردی نیز از مثلثات برای تشخیص جهت‌های جغرافیایی کمک گرفته می‌شود.امروزه از مثلثات در شاخه های مختلف فیزیک ماننداپتیک ، اکوستیک ، در تحلیل بازارهای مالی، الکترونیک ، معماری ، اقیانوس شناسی ، مکانیک ، بلور شناسی ، ژئودزی ، عمران و اقتصاد استفاده فراوانی می‌شود

عضو فعال

موارد استفاده مشتق

پیدا کردن شیب خط
پیدا کردن سرعت
محاسبه تغیرات یک کمیت نسبت به دیگری
پیدا کردن شتاب
محاسبه انرژی جنبشی
پیدا کردن ماکزیمم و مینیمم نسبی توابع
پیدا کردن تابع صعودی و نزولی
تعیین نقاط بحرانی توابع
پیدا کردن تقعر، تحدب و نقطه عطف
قضیه مقدار میانگین
قضیه رول (Rolle)


پیدا کردن شیب خط

پیدا کردن خطی که دریک نقطه بر یک منحنی مماس یا عمود است. برای معادله خط (y=f(x ، شیب خط قاطع برابر است با: m ، m=tanθ را شیب یا ضریب زاویه‌ای می‌گویند. خطی که بر مماس بر منحنی عمود باشد، خط قائم بر منحنی می‌نامیم. بنابراین اگر m≠0 شیب خط مماس و m
 شیب خط قائم بر منحنی باشد، آنگاه داریم: m.m= -1

از مشتق می‌توان در ساختن جامدادی ، وسایل نظامی ، در ساختن قطب نما و غیره استفاده کرد یعنی می‌توان با استفاده از مشتق شیب مثلا جامدادی را محاسبه کنیم. مثلا در ساختن دیدبانی می‌توان از ضریب زاویه‌ای استفاده کرد. در صورتی که شیب در نقطه n مساوی صفر باشد آنگاه مماس بر منحنی در این نقطه، خطی افقی یا موازی محور x است. بنابراین خط قائم بر منحنی در این نقطه، خطی عمودی یا موازی محور y خواهد بد و داریم: ∞ = (m
(a


پیدا کردن سرعت

اگرجسم متحرکی را در نظر بگیرد که روی محوری حرکت می‌کند. فرض کنید t ثانیه پس از شروع حرکت، فاصله جسم از مبدا برابر (S=S(t باشد.
1- (S=S(t را معادله حرکت جسم متحرک روی محور OS نسبت به نقطه O می‌نامیم.
2- نسبت مسافت پیموده شده از لحظه t=a تا t=b به زمان b≠a) b-a) را سرعت متوسط در فاصله زمانی a,b می‌نامیم، پس a,b
سرعت متوسط را مقدار متوسط تغییر مسافت در فاصله زمانی a,b نیط می نامند.
3- اگر سرعت متوسط در فاصله زمانی a,t، وقتی t به سمت a میل می‌کند، حد داشته باشد، آن حد را سرعت لحظه‌ای یا بطور خلاصه سرعت جسم متحرک در لحظه t=a می‌نامیم و با علامت (v(a نشان می‌دهیم. سرعت لحظه‌ای یعنی حد سرعت متوسط.. (V(a را مقدار لحظه‌ای تغییر مسافت نسبت به زمان در لحظه t=a نیز می‌نامند. یعنی اگر از معادله مسافت مشتق بگیریم، آنگاه مقدار سرعت به دست می‌آید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:16  توسط محمد شریف فرزان  |